عکس های عاشورا90  |    |  مديريت سايت  |  صفحه اصلی  |  تصاوير مردمان روستا  |  گالري عکس  |  تصاويرمردمان روستا2  |  تبليغات  |  آرشيو  |  آرشيو نظرات  
  منوی سايت  
  اخبار روستا  
  محصولات کشاورزي  
  آمار و امکانات  
  توريسم و اکوتوريسم  
  دانش اموختگان  
  گويش شيرکوهي  
  عروسي در شيرکوه  
  عزاداری درشیرکوه  
  غذاهاي محلي  
  بازي هاي محلي  
  ترتیب لینک ها  
     ترتیب لینک ها  
  ترتیب لینک ها  
  پيشينيان شيرکوه  
  دل نوشته ها  
  اولين هاي شيرکوه  
  روستاي ديورش  
  درفک  
  دانستنيها  

  پيوندهای وب سايت  
     
 

اخبار ورزشي

ديلمستان

روستاي اسطلخ جان

دکتر شريعتي

توتکابن

شاملو

استخرگاه

شماليها

نقشه راه هاي ايران

گيل و گالش

شعر ايران

اطلاعات کوه نوردي

 
     

  بنر دوستان  
     
 

 
     

  خدمات الکترونيک  
     
 

رزرو بليط قطار

 
     

  دل نوشته ها  
     
 

حسينQ8 : در روزگار قديم تاجر ثروتمندي بود که چهار همسر داشت. همسر چهارم را بيشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قيمت پذيرايي مي کرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او مي داد. همسر سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار مي کرد. نزد دوستانش او را براي جلوه گري مي برد گرچه واهمه شديدي داشت که روزي او با مرد ديگري برود و تنهايش بگذارد. واقعيت اين بود که او همسر دومش را هم بسيار دوست داشت. او بسيار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلي به او پناه ميبرد و او نيز به تاجر کمک مي کرد تا گره کارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد. اما همسر اول مرد زني بسيار وفادار و توانا که در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود اين که از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي که تمام کارهايش با او بود حس مي کرد و تقريباً هيچ توجهي به او نداشت. روزي مرد احساس کرد به شدت بيمار است و به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بميرم ديگر کسي را نخواهم داشت، چه تنها و بيچاره خواهم شد ! بنابراين تصميم گرفت با همسرانش حرف بزند و براي تنهاييش فکري بکند. اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بيشتر دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي شوي تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: "هرگز” ؛ همين يک کلمه و مرد را رها کرد. مرد با قلبي که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگي تو را بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟ زن گفت: البته که نه ! زندگي در اين جا بسيار خوب است . تازه من بعد از تو مي خواهم دوباره ازدواج کنم و بيشتر خوش باشم. قلب مرد از اين حرف يخ کرد. مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو هميشه به من کمک کرده اي . اين بار هم به کمکت نياز شديدي دارم شايد از هميشه بيشتر، ميتواني در مرگ همراه من باشي؟ زن گفت : اين بار با دفعات ديگر فرق دارد. من نهايتاً مي توانم تا گورستان همراه تو بيايم اما در مرگ … متأسفم ! گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد. در همين حين صدايي او را به خود آورد: من با تو مي مانم ، هر جا که بروي تاجر نگاهي کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تيره و تار کرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و به آرامي گفت: "بايد آن روزهايي که مي توانستم به تو توجه ميکردم و مراقبت مي بودم… در حقيقت همه ما چهار همسر داريم! 1, همسر چهارم که بدن ماست. مهم نيست چه قدر زمان و پول صرف زيبا کردن او بکني وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک مي کند. 2, همسر سوم که دارايي ماست. هر چقدر هم برايت عزيز باشد وقتي بميري به دست ديگران خواهد افتاد. 3, همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صميمي و عزيز باشند وقت مردن نهايتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. 4, همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست ميکنيم. او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و تنها رهايش کرده ايم تا روزي که قرار است همراه باشد اما آن روز ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است.!!!!


به بهانه تشکر از حضور سبز شما در کنار آقایان شهباز پور – گل پور – باقری و ..........

بنام خداوند هستی بخش ضمن عرض سلام و ادب و احترام محضر تمامی شیرکوهیان عزیزو بستگان و آشنایان نسبی و سببی وابسته به شیر کوهیان به رسم قدردانی و تقدیر و تشکر از برپایی آداب و سنن حسنه و خوب شما شیر کوهیان در حضور به موقع در کنار یکدیگر در برپایی مجالس شادی ، عزا و غم ؛ مطالبی را به جهت یاد آوری برای دوستانی که پیغام می گذارند

 شما به مراسم عزاداری بیشتر بها می دهید و همچنین یاد آوری برای نسل آینده از تعصب و همیت شما شیرکوهیان یاد داشت می نماییم تا برگ دیگر از افتخارات شما شیر کوهیان در دنیای مجازی ثبت گردد .

1 – همانطور که استحضار دارید تقسیم شادی در مجالس در بین هم نوعان و آشنایان لذت شادی را چند برابر نموده و یکی از دلایل اصلی برپایی مجالس شادی و عروسی و دعوت از تمامی بستگان و آشنایان تقسیم شادی بین هم بوده واگر بخش " عروسی در شیرکوه " سایت که توسط دوست عزیزمان آقای مهندس سفیدی ثبت شده است مرور کنیم و کمی به گذشته تاریخی مان در دهه های گذشته برگردیم عروسی هایمان هفت شبانه روز برگزار می گردید و لذت شادی عروسی چند صد برابر می شد . متقابلا از آنجایی که تحمل غم و اندوه از دست دادن هر عزیزی و در هر سن و سالی خصوصا جوانان و پدران و مادرانی که فرزندان ازدواج نکرده داشته و به اصطلاح بچه های خود را سر انجام نکرده باشند و یتم شوند بسیار سخت و جانکاه است و تحمل آن برای همگان بسیار مشکل و دردناک ، مردم شیرکوه اقد قدیم الایام طبق تعصب و همیت دیرینه که در وجودشان است خانواده غم دیده را تا هفت شبانه روز تنها نمی گذارند و با همدردی نمودن و حضور در کنار خانواده غم دیده از شدت غم و اندوه می کاهند و تحمل آن را برای خانواده غم دیده آسانتر می نمایند گرچه غم وارد شده سا سالیان متمادی فراموش نشدنی است ولی با حضور هرچه بیشتر مردم د ر کنار آنان باعث تسلی شده و کم کم زندگی به روال عادی برخواهد گشت پس دلیل اینکه ما مردم شیر کوه که در مراسم عزا بیشتر حضور داریم این است که احساس مسئولیت نموده و تعصب و همت خود را بیشتر بروز می دهیم .

2 – تقدیر و تشکر از شما پدران ، مادران ، برادران ، خواهران ، عموها و فرزندانشان ، دایی های و فرزندانشان ، خاله ها و فرزندان شان ، عمه ها و فرزندانشان و تمامی بستگان و آشنایان ساکن در شیر کوه که در تمامی مراسمات شادی و غم حضور داشته و پشتوانه ای گرم و محکم برای شیر کوهیان مقیم در سایر شهر ها هستید. زیر تمامی شیرکوهیانی که در بیرون از شیرکوه هستند هر گاه غم و یا شادی در زندگیشان پیش می آید بیشتر به یاد شیرکوه زادگاه و وطن خود می اندیشند و می خواهند که شادی خود را در آنجا تقسیم نمایند و دیدن شماها سنگینی کوله بار غم را کم کرده و درکنار شما آرامش بیشتری می گیرند . 3 – تقدیر و تشکر از شیرکوهیانی که در دیگر شهر ها زندگی می کنند خصوصا در شهرهای رستم آباد ، رشت ، کرج و تهران ( به جهت پر تعداد بودن شیرکوهیان در این شهر ها نام برده شد ) که جوانانی با تعصب و همیت بوده و علارغم زندکی پر مشغله و همراه با مسائل خاص شهری همچنان به آداب و رسوم و سنت شیر کوه پایبند هستند و هرگاه برای عزیزی مراسم شادی و یا غم و اندوهی فرا برسد دست از کار می کشند و در آن شهر دور هم جمع می شوند و شادیها را بین هم تقسیم نموده و تحمل غم اندوه را برای آن عزیز آسانتر می کنند این حضور چشمگیر و دیرینه در مراسم های از دست دادن عزیزان بیشتر نمود دارد و با حضور خود و همدردی با صاحبان عزا به سنت دیرینه شیر کوهیان وفاداری می نمایند . و باید به شما مردم ساکن در شیرکوه تبریک گفت که جوانانی خوب و با تعصب و وفادار به آیین ها و سنتهای بسیار حوب شما دارید . از اولین ساعات اتفاف برای هرکدامشان به یکدیگر اطلاع رسانی نموده و در بیمارستان و منزل فردی که برایش اتفاق بد افتاده حضور پیدا می کنند و به معنی واقعی هفت شبانه روز با صاحبان غم همدردی نموده و در تمامی مراسمات حتی مراسماتی که در شیر کوه برگزار می شود نیز حضور می یابند .

 با آرزوی سلامتی و توفیق برای تمامی شیر کوهیان – مهیار امینی شیر کوهی ( به نمایندگی از سایت شیرکوه )


بخشندگی کوروش

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ... هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد. در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید! در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود. در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است. در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند... کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد. کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟ ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم! کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی. ارتب گفت همین طور است. کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم. ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟ کوروش گفت : نه. ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟ کوروش گفت: نه. ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید. کوروش گفت همین طور است. ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟ پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد. ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم. کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند. از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد. در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت : بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد.

تهیه وتنظیم :مسلم سفیدی


ازدل نوشته هاي پرفسور حسابي

بازی روزگار را نمی فهمم!من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.انسان عاشق زیبایی نمی شود،بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!انسان های بزرگ دو دل دارند؛دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.همه دوست دارند که به بهشت بروند،ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !عشق مانند نواختن پیانو است،ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.عشق در لحظه پدید می آیدو دوست داشتن در امتداد زمانو این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :انسان چیست ؟شنبه: به دنیا می آید.یكشنبه: راه می رود.دوشنبه: عاشق می شود.سه شنبه: شكست می خورد.چهارشنبه: ازدواج می كند.پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.جمعه: می میرد. فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...


حسين : شما يادتون نمياد ………. يادش به خير ياد کودکي…….و زمان خوبم و همه بچه هاي اون موقع…. ياد اون روزا بخير………….. شما يادتون نمياد شبا بيشتر از ساعت 12 تلويزيون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملي و پخش مي کرد و قطع مي شما يادتون نمياد:قبل از شروع برنامه يه مجري ميومد اولش شعر مي خوند بعد هم برنامه ها رو پشت سر هم اعلام مي کرد…آخرشم مي گفت شما رو به ديدن برنامه ي فلان دعوت مي کنم.. شما يادتون نمياد، تو نيمکت ها بايد سه نفري مي نشستيم بعد موقع امتحان نفر وسطي بايد ميرفت زير ميز. شما يادتون نمياد، سرمونو مي گرفتيم جلوي پنکه مي گفتيم: آ آ آ آ آ آآآآآ شما يادتون نمياد ولي نوک مداد قرمزاي سوسمار نشانُ که زبون ميزدي خوش رنگ تر ميشد. شما يادتون نمياد تو فيلم سازدهني مرده با دوچرخه توکوچه ها دور ميزدو ميخوند:دِريااااااا موجه کا کا.. دِريا موجه. شما يادتون نمياد، کاغذ باطله و نون خشکه ميداديم به نمکي ، نمک بهمون ميداد بعدش هم نمک يد دار اومد که پيشرفت کرده بود نمک يد دار ميداد، تابستونها هم دمپايي پاره ميگرفت جوجه هاي رنگي ميداد. شما يادتون نمياد موقع امتحان بايد بين خودمون و نفر بغلي کيف ميذاشتيم رو ميز تا تقلب نكنيم: شما يادتون نمياد؛ جمعه شبا سريال جنگجويان کوهستان نشون ميداد، فرداش همه تو مدرسه جوگير بوديم. شما يادتون نمياد ، پيک نوروزي که شب عيد ميدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عيد ميگرفتن ! شما يادتون نمياد شيشه هاي همه خونه ها چسب ضربدري داشت. شما يادتون نمياد، زنگ آخر که مي شد کيف و کوله رو مينداختيم رو دوشمون و منتظر بوديم زنگ بخوره تا اولين نفري باشيم که از کلاس ميدوه بيرون شما يادتون نمياد يک مدت از اين مداد تراش رو ميزي ها مد شده بود هرکي از اونا داشت خيلي با کلاس بود. شما يادتون نمياد دستمال من زير درخت آلبالو گم شده سواد داري؟ شما يادتون نمياد ماه رمضون که ميشد اگه کسي مي گفت من روزه ام بهش ميگفتيم: زبونتو در بيار ببينم راست ميگي يا نه ! شما يادتون نمياد که کانال هاي تلويزيون دو تا بيشتر نبود، کانال يک و کانال دو ! شما يادتون نمياد، پاکن هاي جوهري که يه طرفش قرمز بود يه طرفش آبي بعد با طرف آبيش مي خواستيم که خودکارو پاک کنيم، هميشه آخرش يا کاغذ رو پاره مي کرد يا سياه و کثيف مي شد ! شما يادتون نمياد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز مي کرديم تا واسه رفيق فابريکمون جا بگيريم ! شما يادتون نمياد: آن مان نماران، تو تو اسکاچي، آني ماني کَ. لا. چي ! شما يادتون نمياد، گوشه پايين ورقه هاي دفتر مشقمون، نقاشي مي کشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن شما يادتون نمياد، آرزومون اين بود که وقتي از دوستمون مي پرسيم درستون کجاست اونا يه درس از ما عقب تر باشن ! شما يادتون نمياد، يه زماني به دوستمون که ميرسيديم دستمون رو دراز ميکرديم که مثلا ميخوايم دست بديم، بعد اون واقعا دستش رو دراز ميکرد که دست بده بعد ما يهو بصورت ضربتي دستمون رو پس ميکشيديم و ميگفتيم: يه بچه ي اين قدي نديدي؟؟ (قد بچه رو با دست نشون ميداديم) و بعد کرکر ميخنديديم که کنفش کرديم ! شما يادتون نمياد، با آب و مايع ظرفشويي کف درست ميکرديم، تو لوله خالي خودکار بيک فوت ميکرديم تا حباب درست بشه ! شما يادتون نمياد: انگشتر فيروزه، خدا کنه بسوزه ! شما يادتون نمياد، اون موقعها يکي ميومد خونه مون و ما خونه نبوديم رو در مينوشتن: آمديم نبوديد!! شما يادتون نمياد، دبستان که بوديم، هر چي ميپرسيدن و ميمونديم توش، ميگفتيم ما تا سر اينجا خونديم ! شما يادتون نمياد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره براي شاپرکها يه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روي بالش خالهاي سرخ و زرده، با بالهاي قشنگش ميره و برميگرده، ميره و برميگرده.. شاپرک خسته ميشه… بالهاشو زود ميبنده… روي گلها ميشينه… شعر ميخونه، ميخنده ! شما يادتون نمياد، اون مسلسل هاي پلاستيکي سياه رو که وقتي ماشه اش رو ميکشيدي ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا ميداد ! شما يادتون نمي ياد، بچه که بوديم مي خواستيم بريم حموم بايد يک ساعت قبل بخاري تو حموم روشن ميکرديم. شما يادتون نمياد آسياب بشين ميشينم، آسياب پاشو پاميشم، آسياب بچرخ ميچرخم، آسياب پاشو،پا نميشم؛ جوون ننه جون، پا نميشم؛… جوونه قفل چمدون،پاميشم..آسياب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!. شما يادتون نمياد… فيلم ويدئو که يواشکي زيرپيرهنمون قايم مي کرديم؛بعدم مي گفتيم کيفيتش آينه س! شما يادتون نمياد…جنازه از ويدئو راحت تر جا به جا مي شد يادتون نمياد که چه حالي حا گرفته مي شد وقتي تعطيلات عيد داشت تموم مي شد و يادت مي آمد پيک نوروزيت را با اون همه تکاليفي که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادي واقعا که هنوزم وقتي يادم مي ياد گريم مي گيره. شما يادتون نمياد،انگشتامونو تو هم کليد ميکرديم يکيشونو قايم ميکرديم اينو ميخونديم: بر پاااا….بر جاااا…. کي غايبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اينجااام… شما يادتون نمياد، چقدر زجر آور بود شنيدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر. شما يادتون نمياد، توي سريال در پناه تو وقتي باباي مريم سيلي آبداري زد به رامين چقدر خوشحال شديم! شما يادتون نمياد، بازي اسم فاميل. ميوه:ريواس. غذا:ريواس پلو…..! شما يادتون نمياد دبستان که بوديم معلم بهداشت يه ساعتايي مي اومد با مدادامون لاي موهامونو نگاه مي کرد. شما يادتون نمياد! روي فيلماي عروسي، موقعي که دوماد داشت حلقه رو توي انگشت عروس مي کرد؛ آهنگ يه حلقه طلايي معين و مي ذاشتن. شما يادتون نمياد، اين آواز مُد شده بود پسرا تو کوچه ميخوندن: آآآآآي نسيم سحري صبر کن، مارا با خود ببر از کوچه ها،آآآي… شما يادتون نمياد، مراد برقي عاشق محبوبه بود، وقتي سريال مراد برقي شروع ميشد پرنده تو خيابونها پر نمي‌زد. چه شيطوني هايي مي کرديم يادش به خير ياد کودکي…….و زمان خوبم و همه بچه هاي اون موقع…. ياد اون روزا بخير…………..


روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد.

او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟` دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله." استاد پرسید: "هر چیزی را؟" پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را." استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."

برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.

ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته." دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟" دانشجو پاسخ داد: "البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم." دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟" استاد پاسخ داد: "تاریکی وجود دارد." دانشجو گفت: "شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم." و سرانجام دانشجو پرسید: - "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟ خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود." و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند. ان استاد کسی نبود جز البرت انیشتن

مسلم سفیدی


تا هنگامی که مجردی هرکی بهت میرسه میگه: تو که همه چی داری چرا ازدواج نمیکنی؟ وقتی ازدواج کردی هرکی بهت میرسه میپرسه: تو که همه چی داشتی واسه چی ازدواج کردی

همه از پسر نوح بدی میگن ولی هیشکی بهش حق نمیده بابت شکاف نسلی که با حضرت نوح داشت! پی نوشت: حضرت نوح 931 سال و 5 ماه و سه روز از پسرش بزرگتر بوده است

وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند!

وقتی تمام شیرها پاکتی اند وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند وقتی پهلووناش دوپینگی اند ایراد مگیر که عشق ها ساعتی اند!

مسلم سفیدی ۷/۶/۹۰


ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ، تا اینکه دروغی آرامم کند

تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی‌! یکی‌ دیروز و یکی‌ فردا

خوبی بادبادک اینه که می‌دونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ولی بازم تو آسمون می‌رقصه و می‌خنده

با کسی زندگی کن که مجبور نباشی یه عمر برای راضی نگه داشتنش فیلم بازی کنی

انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست ؛ بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد

تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند .

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است

مسلم سفیدی

نطری :کودکي که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود؛ روي ساحل نوشت: دريا "دزد" است مردي که از دريا ماهي گرفته بود روي ساحل نوشت: دريا سخاوتمندترين سفره هستي است موج دريا آمد و جملات را با خود محو کرد و اين پيام را به جا گذاشت: **برداشت ديگران در مورد خود را در وسعت خويش حل کنيم

نظری: ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش از بس که دست مي‌گزم و آه مي‌کشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش دوشم ز بلبلي چه خوش آمد که مي‌سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش کاي دل تو شاد باش که آن يار تندخو بسيار تندروي نشيند ز بخت خويش خواهي که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن‌هاي سخت خويش وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خويش اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش غزليات حافظ

معصومه میرزایی :اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي بوته اي در دامنه اي باش ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد اگر نمي تواني درخت باشي بوته باش اگر نمي تواني بوته اي باشي علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاهراهي را شادمانه تر كن اگر نمي تواني نهنگ باشي فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه! همه ما را كه ناخدا نمي كنند ملوان هم مي توان بود در اين دنيا براي همه ما كاري هست كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر و انچه كه وظيفه ماست چندان دور از دسترس نيست اگر نمي تواني شاهراه باشي كوره راه باش اگر نمي تواني خورشيد باشي ستاره باش هر انچه كه هستي بهترينش باش

ناشناس : ياد دارم در غروبي سرد سرد مي گذشت از کوچه ما دوره گرد داد مي زد: کهنه قالي مي خرم دسته دوم جنس عالي مي خرم کاسه و ظرف سفالي مي خرم گر نداري کوزه خالي مي خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي کشيد بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نيست اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت: آقا سفره خالي مي خريد...؟ کمي هم به فکر آنهايي باشيم که نيازمندند... . منبع: تابناک

ناشناس :زندگي وقت كمي بود ونمي دانستيم همه ي عمر دمي بود ونمي دانستيم حسرت ردشدن ثانيه هاي كوچك فرصت مغتنمي بود ونمي دانستيم تشنه لب عمر به سر رفت و به قول سهراب آب در يك قدمي بود ونمي دانستيم

مه آلود : آمده ايم براي حيراني و جست و جو متفكر و متحير در ابعاد چيزي به نام زندگي كه معلوممان نشد چيست! تصادف/سوء تفاهم/كشف و يا اتفاق و هر كس راهي جست براي حيراني هاي عاشقانه و عارفانه خوب كه نگاه كرديم ديديم پيري ايستاده و آتشگرداني را ميچرخاند و هزار جرقه در اطرافش... ما جرقه هاي آتش گردان خدائيم...

کدخدا : در لحظه ای که با یک انسان روبه رو می شوم و او را توی خویش می خوانم ، او تغییر می کند . در آن لحظه او جزیی از مجموعه ای از اجزا نخواهد بود . او یک اویی میان اوها و مرزبندی شده میان اوها ، نخواهد بود . من انسانی را که تو خطاب می کنم ، تجربه نمی کنم . از طریق گفتگو های خلاق ، با او رابطه سازی می کنم . و فقط وقتی این رابطه را قطع می کنم ، می توانم دوباره او را تجربه کنم . تجربه تو ، یعنی دوری از تو . پس من از تجربه تو ، چه به دست می آورد ؟ هیچ . چون من ، تو را تجربه نمی کند . پس من از از تو چه می داند ؟ همزمان همه چیز را . چون هیچ جزیی را ، تفکیک نمی کند . برخورد تو با من ، مو هبتی است از جانب تو و نه نتیجه جستجو های من ... انسان در روبه رویی با تو ، من می شود . تقدیم به *یک دوست*

سام : گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !

سام : زیر باران رفتن بهانه بود...شانه به شانه راه رفتنت را دوست می داشتم...

سام : سودای شگفتن با تو نم نم آید به هراس و من و ابر رسیده از راه به تمنای بهاری که ببارد در جان زمزمه ات کردم باز درود... درود... تو را این دوباره زیستن درود

سام : www.shirkohi.blogfa.com

یک دوست : لطف کنید این تیتر مقاله رو از روی این نوشته بردارید و بنویسید جهت اطلاع چون اطلا مقاله نیست.

سام : دنیا آدمهایی دارد که سکوت تو را در برابر ضعف ادبشان پای نفهمی تو میگذارند نه بزرگواریت

: ............. ميان ادميان چيزي نيست جز ديوارهايي كه خود ساخته اند. (تولستوي) عاطفه قديمي

فريبرز رجبي پور : از اوناييكه به من لطف دارن ممنونم.در ضمن بهتر نيست به جاي اين كه بگيم كوروش كبير از كوروش بزرگ استفاده كنيم؟

سام : سلام میخواستم بگم بعضی دوستان جملات بزرگان در اینجا نقل میکنند به نظر من بهتره یه موضوع به عنوان سخن بزرگان در سایت ایجاد کنی که با دلنوشته تفاوت داشته باشه ممنون

سام : سلام به همه من چند وقتی نبودم واسه همین نتونستم نظر بذارم میخواستم از پدرم تشکر کنم اینجا واسه روز پدر مطلبی نبود و من به همین چند جمله در برابر زحمات بیدریغ پدران سرزمینمان تشکر میکنم به پنجره دلم تلنگر میزنی عطر آشنایی در فضا پراکنده میشود و من باور میکنم حتی اگر در دوست ها هم باشی من گرد و غبار و دلتنگی روزگار را از یاد خواهم برد یاد آنروزها بخیر که بوی مهر دستان تو عطر محبت را در حیاط خانه مان پر میکرد و نگاهت خلاصه تمام مهربانی ها بود و من خیلی خوشحالم که شاید بتوانم گوشه ای از محبتهایت را جبران کنم من گذشت را از تو آموختم و دیدم که تو همه خوبیها را نخست برای ما میخواستی به من آموختی که بتوانم بهتر زندگی کنم و به خاطر این با هم بودن خدا را شاکرم میدانم که روزهای خیلی سختی را گذراندی و هیچگاه اندوهت را به ما نشان ندادی دلم میخواهد به پاس این همه بزرگی و مردانگی تو دستهای پر مهرت را برای همیشه ببوسم لحظه های من با تو سرشار است شاید آن روزها نمیدانستم که هر واژه ای را که میگویی سر فصلی بزرگ است در زندگی من اما حالا خوب میدانم که باید دفتری را بردارم و پر کنم از تمام واژه هایی که توان ساختن راهی نو اندیشه ای بزرگ را به من بخشیدی اشتیاق گاهی در کلمات نمیگنجد بودنت هدیه است برای قلب کوچکم و آرزویم شادی دل دریایی توست دوستت دارم پدر روزت مبارک

حسين : در زمانهاي بسياردور وقتي كه پاي بشر به زمين نرسيده بودتمام فضيلتهاو خبيثتها دورهم جمع شده بودندخسته تر وكسل تراز گذشته!!كه ناگهان زكاوت فرياد زد كه بيايد بازي كنيم مثلا قايم باشك!همگي از پيشنهادش شاد شدن.ديوانگي فرياد زد كه من چشم ميگذارم از اونجا كه هيچكس دوست نداشت دنبال ديوانگي بگرددهمگي قبول كردن!ديوانگي جلوي درختي رفت وشروع به شمردن نموم1....2....3...يكي يكي خودشان را پنهان كردند لطافت خود رابه شاخ ماه اويزان كرد!دروغ ته درياچه،هوس در مركز زمين،طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود،،وووووو!همه خود راپنهان كردند جزء ((عشق))از اونجا كه همه ميدانيم پنهان كردن عشق كاريست بسيار مشكل!!!ديوانگي داشت ميشمرد90...91...92!وقتي شمارش ديوانگي به100رسيد عشق ناگهان درون بوته رز پنهان شد!ديوانگي فرياد زد كه دارم ميايم اولين كسي راكه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبليش امده بود خودراه پنهان كند!!لطافت رايافت كه به شاخ ماه اويزان بود دروغ ته درياچه!هوس مركز زمين! همه را پيدا كرد بجزء عشق!او از پيدا كردن عشق نااميدشده بود ناگهان حسادت در گوشهايش زمزمه كردكه توفقط بايد عشق راپيدا كني و اون در درون بوته رز است!!!ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند وبا هيجان ان را درون بوته فرو كردچندبار ان كار را انجام داد تاباصداي ناله اي متوقف شد عشق ازميان بوته بيرون امد دستهايش راجلوي چشمانش گذاشته بود وازميان انگشتهايش خون ميچكيد!!اري!اري عشق كورشده بود ديوانگي فرياد زد كه چه كردم چگونه ميتوانم تورا درمان كنم؟ عشق درجوابش گفت تو نميتواني درمانم كني فقط راهنمايم باش!!!!!!! (((واز ان روز است كه عشق كورستو ديوانگي هميشه همراه او)))

حسين : خدايا: ما را ببخش به خاطر همه درهايي که زديم، و هيچ کدام درخانه تو نبود!!

ماشلزا : روز مرگ روز مرگم ، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید! همه را مست و خراب از می انگور کنید... مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا ،حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ ، پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ... جای تلقین به بالای سرم دف بزنید شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید. روز مرگم وسط سینه من چاک زنید ، اندرون دل من ،یک قلم تاک زنید ... روی قبرم بنویسید وفادار برفت، آن جگر سوخته خسته از این دار برفت .

حسين : نيا باران!!! زمين جاي قشنگي نيست،من ازاهل زمينم،خوب ميدانم که گل درعقد زنبوراست ولي سوداي بلبل داردو پروانه را هم دوست ميدارد!!

حسين : با اجازه محيط زيست دريا،در دريا دکل مي‌کاريم ماهي‌ها به جهنم! کندوها پر از قير شده‌اند زنبورهاي کارگر به عسلويه رفته‌اند تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند چه سعادتي! داريوش به پارس مي‌نازيد ما به پارس جنوبي!

حسين : رو در بهزيستي نوشته بود::شير مادر ، مهر مادر ، جانشين ندارد! شير مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد! پدر يک گاو خريد و من بزرگ شدم اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت جز معلم عزيز رياضي ام که هميشه ميگفت: گوساله ، بتمرگ!

حسين : از آجيل سفره عيد چند پسته لال مانده است آنها که لب گشودند؛خورده شدند آنها که لال مانده اند ؛ مي شکنند! دندانساز راست مي گفت: پسته لال ؛ سکوت دندان شکن است !

حسين : مسلم عزيز اگه إمكان داره نظراتي كه به دلنوشتها ربط نداره تفكيك كن يا به ارشيو منتقل كن چون ما كاربر موبايلي هستيم صفحه خيلي طولاني ميشه

شهریار میرزایی : مهندس سفیدی عزیز خسته نباشید .من واقعا نوشتن بلد نیستم .ولی همه دوستان نویسنده باور کنند که همیشه خوب مطالعه مکنم.البته در حرفه خودم که سازندگی خیلی تلاش میکنم که در انتظار یک خبر خیلی خوش هستم.از مطالب شیرین دوستان در همه قسمتها استفاده میکنم.همشون جالب هستند .بخصوص دل نوشته های خانم سعیده محمودی .آقای شاعر (شیرزاد حسنی که واقعآ زیبا سرودن).آقای مهیار امینی .سام .رهاوپارسا.امیر حسین و همه دوستانی که تلاش میکنند اطلاعات خوب در اختیار ما میزارن متشکرم .تی جان قربان

سعيده محمودي : دلتنگي حس نبودن كسي است ك تمام وجودت ب يك باره تمناي بودنش را ميكند.

بهمن معصومی شیرکوهی : سالگرد 31 خرداد نزدیک است یادی از رفتگان بکنیم

رها و پارسا : WWW.SPINAS86@YAHOO.COM

رها و پارسا : من لبالب هوس قصه هاي توام.....هزار و يك شب ذيگر بخوان كه بيدارم....

سعيده محمودي : دريا باش تا اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه انكه تو متلاطم شوي.

سعيده محمودي : نيا باران زمين جاي قشنگي نيست من از جنس زمينم خوب ميدانم در اينجا هر كه باشد از تيار حيله ونيرنگ ميماند:نيا باران زمين جاي قشنگي نيست در اين اقليم اگر فهمند مردم اهل عشقي زود ميرانند نيا باران در اينجا گر كه گوييراست نابودي !ببايد گفت احساسي دروغي.نيا باران زمين جاي قشنگي نيست!!!!!

محسن حبيبي : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق این پندارم كه چرا خانه كوچك ما سیب نداشت

سعيده محمودي : عشق يعني مادر.صبر يعني 1زن.مهر يعني دختر.نور يعني خواهر!هر چه هستي عشق يا صبر.مهر يا نور روزت مبارك.

رها و پارسا : دوستت مي دارم بي انكه بدانم چه وقت و چگونه و از كجا.دوستت مي دارم ساده وبي پيرايه؛بي هيچ سد وغروري:اين گونه دوست مي دارمت چرا كه براي عشق ورزيدن راهي جز اين ندانم/راهي جز اينكه نه مني در ميان بماند و نه تويي؛انچنان نزديك كه دستهايت به روي سينه ي من دستهاي منند/انچنان نزديك كه چشمهايت را خواب من فرو مي بندند... پابلو نرودا

سعيده محمودي : گفتم خدايا از همه دلگيرم.گفت:حتي از من؟گفتم دلم را ربودند.گفت:پيش از من؟گفتم يار ميخواهم.گفت:بهتر از من؟گفتم كه تنهاترينم.گفت:كه تنها تر از من؟گفتم كه چقدر از من دوري.گفت:تو يا من؟گفتم كمك خواستم.گفت:به غير از من؟گفتم كه دوستت دارم.گفت:اما نه بيشتر از من!!!

سام : سلام خوبی مهندس جان نظر قبلی ام برای روز مادر بود میشه ویرایشش کنین و آخر جمله بنویسین تقدیم به مادران سرزمینم

سام : این نامه استثناییست ، من رنج می‌برم اما سکوت می‌کنم. و دلم می‌خواهد نباشم و محو شوم؛ اما شاهد اینها نباشم. می‌دانم‌ این‌ نامه‌ را که‌ برای‌ تو می‌نویسم‌ چیز جُز آینه‌ نیست !آینه‌ ای‌ که‌ غرورِ خود را در آن‌ها می‌نگری‌... با این‌ همه‌ من‌ چمدان‌ِ عشق‌ِ تو را حمل‌ می‌کنم‌ وَ بسیار خردسندم از اینکه در چمدان دسته سفید تو زیباترین روزهای عمرمرا با خود داری! گرفته‌ام‌ !فریاد می‌زنم ‌حتی اگر آخرین‌ فریادِ زنده‌گی‌اَم‌ باشد ـ صدایت‌ بخش‌ِ عظیمی‌ از زنده‌گی‌ِ من‌ بود !! شادم ازسال‌هایی‌ که‌ با تو بودم!برای‌ تشکر از تو آمده‌اَم‌وَ تشکرازغنچه‌های‌ غمی ‌که‌ در دلم‌ شکوفاندی‌ !به‌ من‌ آموختی‌ دوست‌ داشتن‌ِ را! برای‌ تشکر از تو آمده‌اَم‌ وَ شب‌های‌ درازِ اندوه‌ُ برگ‌های‌ زردی‌ که‌ به‌ من‌ بخشیده‌یی‌ ! اگر نبودی‌ ، نمی‌آموختم‌ لذّت‌ نوشتن‌ بر برگ‌های‌ زرد، شوق‌ اندیشیدن‌ به‌ رنگ‌ِ زرد، وَ زیبایی‌ دوست‌ داشتن‌ِ رنگ‌ِ زرد را... به‌ خاطرِ سفیدی‌ِ یاس‌ها از تو ممنونم‌ !

رها و پارسا : چترها را ببندیم ، به ضیافت قطره های پاک باران برویم و بگذاریم باران گناهانمان را پاک کند و بشوید.نگاه خسته مان را زیر باران تازه کنیم چرا که فردا طلوع پاک رویاهاست. چترهارا ببندیم باران زیباست...!

رها و پارسا : در مهرباني همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ يکيست . . .

رها و پارسا : گاهی باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست...گاهی از غصه تنها شدنش میبارد ...!!!

رها و پارسا : انجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.............

سعيده محمودي : هيچ كس انقدر فقير نيست كه نتواند لبخندي به كسي ببخشد..........و هيچ كس انقدر ثروتمند نيست كه به لبخندي نياز نداشته باشد.........

حسین : یک بار آمدیم شیرکوه یک آقای سفیدی نام راهنمای ما شد و تا دیورش و پایه درفک ما را همراهی کرد. 5000 تومان بیشتر نتوانستم بهش بدهم چو اگر می دادم باید پیاده برمی گشتم رشت. ازش تشکر می کنم و عذرخواهی.

سعيده محمودي : مرا اين گونه باور كن.....كمي تنها.كمي بي كس.كمي از يادها رفته......خدا هم ترك ما كرده.خدا ديگر كجا رفته؟......نمي دانم مرا ايا گناهي است؟؟!!

سعيده محمودي : تو باراني!كسي به باران عادت نمي كند هر وقت بيليد دوست داشتني است.

سعیده محمودی : وقتی به اضافه ی خدا باشی منهای هر چیزی میتوانی زندگی کنی.

سام : رازقی پرپر شد، باغ در چله نشست تو به خاك افتادی، كمر عشق شكست ما نشستیمُ تماشا كردیم... مجید جان یکسال گذشت چگونه ای اینجا خبر تازه ای نیست یکسال گذشت ... از روز نخستی که برای همیشه پر کشیدی و رفتی و ما فقط تماشا کردیم و گریستیم ، و من خواستم خستگی های ذهن پریشانم را در سطر سطر کلمات این وبسایت به تصویر بکشم و مطماً باش اندازه تمام بودن ها و نبودن هایت بهت فکر میکنم . وسوسه ننوشتن در اینجا که دوستش دارم بارها به سراغم آمد اما نمی دانم چرا نخواستم ننویسم! شاید بخاطر این بود که خاطراتی داشتم و برایم سخت بود ننوشتن در جایی که خود می خواستم و برای ..... و این دومی را کسانی از من دریغ کردند تا آنگونه ببینم که دوستش دارم نه آنطور که من میدیدم! باورم نمیشه داره 2 اردیبهشت نزدیک میشه باورم نمیشه یک سال گذشت...!! آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه یک ساله که روح خونواده ات سیاه پوشه گرچه رخت عزا رو از تنشون در آوردن... یک ساله که خاک هم نتونسته اونا رو از تو دور کنه... یک ساله که خاک هم این داغ رو سرد نکرده یک ساله که سنگ سرد مزارت دلمون رو سرد نکرده یک ساله که می سوزیم.... یک ساله که چشم های بارونی مادرت نتونست آتیش دلش رو خاموش کنه... یک ساله که همچنان همه وجودمون می سوزه... یک ساله که چشم های منتظر و اشکبار مون منتظر نگاهتن... یک ساله عقربه های ساعت لحظه پر کشیدنت رو بیادمون میارن... یک ساله شب و روز میان و میرن بی اونکه تــــــــــــــــــــــــو بیای آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ مجید جان یک ساله مزه غم .. بی پناهی...تنهایی...هیچی...پوچی...سردرگمی و هر چی که فکر کنی رو چشیدیم... میدونی تو این مدت که نبودی بارها دلمون شکست... تو هم منو ببخش ... ببخش منو که بدم و مثل تـــــــــــــو خوب نیستم 2 اردیبهشت نزدیکه... روزی که بعد سال ها اولین بار تنها رفتی سفر... روزی که تنهایی رفتی و ما رو جا گذاشتی... میدونی تو این مدت هزاران بار مردیم و زنده شدیم... دیگه دستام نای نوشتن ندارن دیگه چشمام صفحه رو خوب نمیبینن... نفسم تو سینه سنگین شده.... تا منو برسونن به لحظه رفتنت... ساعت رفتنت.... لحظه ای که قلب مهربونت از تپیدن ایستاد... یعنی داغ همیشه بر دل مان... تقدیم به روحی که روح مرا پذیرفت امیدوارم تا ابد خجسته باشی در غربت مرگ هیچ اندوهی نیست آنان که عزیزترن آنطرف بیشترن آهای مرگ صدام کن خوب میدانم که امدنت را نیز چون رفتنت هرگز باور نخواهم کرد... ****به انتظار طلوعی دیگر مینشینم****

شیرزاد : سلام مسلم عزیز .اگه برات امکان داره شعر های شاعران را در صفحه اصلی همین جا یعنی اون بالا نه در جای نظرها ، قرار بده من شعر های خوبی در بخش نظرات دیم این جوری فکر کنم به تعداد شاعر های این صفحه ات افزوده خواهد شد .یک شعر تقدیمی مکشمت اگه در بخش نظرها قرار بدی خواب زمستانی هر پاییز تو می آیی رنگ می شوی درختان را زیبا می کنی اما رخ از من بر می گیری چنان که به شمارش برگهای پاییز افسرده می شوم زمستان تو را در خود مدفون می کند من در خیال که تو غنوده ای سنگین! چشم می سایم تا خوابی راحت تا زمستان سرد را به خاطره بسپارم اما تو ! پشت سنگین پلکهایم بیدار می شوی گویی که غنوده ای در من هرچه عمیق تر می شود خوابم تو بیدارتری به شمارش خوابهای زمستانی ام

رها و پارسا : دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم

رهاو پارسا : عشق من ، ای آیه ی مکرر آرامش میخواهمت هنوز ، آری هنوز هم دریای آرزو ، در این دل شکسته ی من موج می زند ، راهی به دل بجو!

رهاوپارسا : عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق که درد کوچکي نيست فراوان است.شريعتي

رهاو پارسا : بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. هرچند حال آن جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن! – دکتر شریعتی

رهاو پارسا : عشق من ، ای آیه ی مکرر آرامش میخواهمت هنوز ، آری هنوز هم دریای آرزو ، در این دل شکسته ی من موج می زند ، راهی به دل بجو!

بجه هاي بندرعباس : سال نوروبه اهالي عزيز و مهربون شيركوه بخصوص خانواده هاي دوست داشتني شهريور و سفيدي و پيروز تبريك مي گيم .اميدواريم سالي خوب و خوش همراه باموفقيت داشته باشيد.

مهیار امینی : : بهارانه برای شیرکوهیان: ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت "حافظ" ************************** بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را از آن پيغامبر خوبان پيام آورد مستان را زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت شنيد آن سرو از سوسن قيام آورد مستان را ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل چو ديد از لاله کوهی که جام آورد مستان را ز گريه ابر نيسانی دم سرد زمستانی چه حيلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد که سرمای فراق او زکام آورد مستان را درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ز پنهان خانه غيبی پيام آورد مستان را چو خوبان حله پوشيدند درآ در باغ و پس بنگر که ساقی هر چه دربايد تمام آورد مستان را که جان ها را بهار آورد و ما را روی يار آورد ببين کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را ز شمس الدين تبريزی به ناگه ساقی دولت به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را ((مولانا )) ************ بخــــوان ای بلــبل خوش خوان که باز از نو بهار آمد نسيـــــم رفته زين گلشــــــن به رخش گــــل سوار آمد گذشت آن حسرت پائــــــــــيز ، بهار آمد فرحت انگيز زغـــــــم شد ساغــــــرم لبريز، بهار خـــوشگوار آمد بخــــــوان مرغ هـــــزارآوا ، کنون آهنـــــگ دلشادی که رنگين شد چمن از گل ، درخــت اکنون به بار آمد بهر سو جلوهً رنگ است ، سرور عشق و آهنگ است طبيــــــعت مست اورنگ است ، بهاران هم خمار آمد بهاران جلوه ها دارد ، مگر سير و صـــــــــــفا دارد؟ چه رازی در قـــــــفا دارد ، که باز از نو چو پار آمد زدشـــــت و دامـــــن صحرا ، زشــــــور و نالهً دري به گــــــوش آيد همـــــين آوا ، بهـــــــار آمد بهار آمد

مهیار امینی : عیدانه برای شیر کوهیان: آنچه را ویرانگر پاییز در هم ریخت؛ غارت کرد، برد، آنچه را سرماي دی؛ یک سر به نابودی سپرد، آنچه را کولاک بهمن زير پاي خود فشرد، باز می سازد بهار! تار و پودش تشنه ي سازندگی است، در نهادش نیروی جان آفرین زندگی است، با نسیمش هرچه خواهی، سبز و سرخ و رنگ و بوست، وین همه آبادي و شاد ي از اوست، بوي جان می آید اینک از نفس هاي بهار! دست ها ي پرگل اند این شاخه ها بهر نثار، چون بهار، اي همسفر! اي راهی این رهگذار، همتی سازنده از جان نفس هایت برآر، با پیام دلکش: «نوروزتان پیروز باد» با سرود تازه ي: «هر روزتان نوروز باد» شهر سرشار است از لبخند از گل؛ از امید تا جهان باقی است این آیین جهان افروز باد !

Nazari : کوتاه ترين داستان ترسناک دنيا نيز داستان زير است که نويسنده اش مشخص نيست! آخرين انسان زمين تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!

Nazari : کوتاه ترين داستان کوتاه جهان توسط " ارنست همينگوي " نوشته شده است: For Sale: Baby Shoes, Never Worn. براي فروش: کفش بچه، هرگز پوشيده نشده.

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم ، دیدن آنچه که همه می بینند هنر نیست فقیر آن نیست که کم دارد ، بلکه آن است که بیشتر می طلبد بزرگترین اشتباه آن است که انسان از اشتباه کردن بترسد برای آدم های فعال 7 روز هفته دارای 7 امروز است و برای آدم های تنبل 7 روز هفته دارای 7 فردا ماموریت ما در زندگی بی مشکل زندگی کردن نیست ، با انگیزه زندگی کردن است

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : جواز بهشت روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم. فرشته گفت: این سه امتیاز. مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم. فرشته گفت: این هم یک امتیاز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم. فرشته گفت: این هم دو امتیاز. مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند. فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : قلب با دهان نسبت معکوس دارد آنان که قلبهایی بازترووسیع تردارند دهانهایی بسته تر دارند

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : فقط دريا دلش آبي تر از من بود.. و من از دريا..دلم دريا.. فقط اين را ندانستم !!! چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!.. به هر آبي شدم آتش.. به هر آتش شدم آبي.. به هر آبي شدم ماهي.. به هر ماهي شدم دامي.. به هر نا محرمي ساقي.. به هر ساقي مي باقي.. و تو اين را ندانستي !! چرا گشتم چنين عاصي؟

ش ق : دیشب به خوابم که پا گذاشت رفتم از پرستو های درمانده از کوچ مژدگانی بوسه گرفتم دست هایش را گرفتم گفتم:از ان هنگام که قلب مهربانی ات ایستاد دیگرکسی نبض هیچ ستاره ای را نگرفت و چشم های من پا به ماه هر نوزاد گریست با این همه پاسخ سلامم راکه گرفتی احوال اهالی زندگی را پرسیدی گفتم:یک چند گاهی است از زندگی خبری ندارم اما می دانم زندها به دعاگویی اندک بهانه ای برای زندگی مشغولند گفتم:دست های من از زندگی حتی از مرگ هم کوتاه است خودت که بهتر می دانی این روزها دیگر هیچ پرستویی بی گدار به کوچ نمی زند دیگر حتی هیچ قناریی بهار را به روی خودش نمی اورد کاش کسی به انها می گفت که:همیشه درنگ.ضمانت پرنده نیست گفتم:اینجا زندگی را درزمستان می خوابند وهر سال هم نوروز از گرد راه نرسیده می روند بهار را نارس وکال از سر شاخه های باد می چینند اما... گاهی وقت ها هم شقایقی را می گیرند و به جرم سرخی گونه هایش سنگ سار حرف و کنایه می کنند هنوز ایا به هر غنچه که می رسی زودتر سلام می کنی؟! می گویند هنوز خدا را در بارانی ترین لهجه عشق زمزمه می کنی چرا سکوت کرده ای .ای بی تعارف ترین قناری در لکنت زار سکوت اخر چرا این اندازه زود می روی؟ هنوز که به اذان خداحافظی یک درد دل وقت داریم رو که بر گرداندی شانه هایت از گریه می لرزید من سکوت کردم اماپیشانی ام شرجی ترین موسمش را عرق می ریخت اکنون که تو رفته ای دیگر هیچ کس از ان شب خواب را درحوالی چشمان من ندیده است

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : تو ناخدای عشقی ، من ساحلی غریبم / لنگر بزن مسافر ، من خاک هر رفیقم .

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : عاشقی چیزی برای هدیه نیست / طرح دریا و غروب و گریه نیست / عاشقی یک کلبه ی ویرانه نیست / صحبت از شمع و گل و پروانه نیست / عاشقی تنهای تنها یک تب است / بی تو مردن در سکوت یک شب است .

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : دم به دم ساعت به ساعت خواهمت / گر خوشم یا ناخوشم در هر دو حالت خواهمت / گر زبانم را به جرم خواستنت بیرون کشند / آن زمان ای مهربان من با اشاره خواهمت .

: به نظر من شعرهای خود را در این سایت قرار دهید و بازدید کنندگان امتیاز بدهند از 1 تا 10 امتیاز بدهند . شعر برنده را در صفحه اصلی قرار دهید

ل ر : راجع به شعر من نظر بدهید جایزه بگیرید .

: دوستان عزیز خواهشمندم نوشته های خود را در این سایت قرار دهید که به دل بنشیند .یاسی

عشق پنهان از ل.ر : چشمانم را باز کردم زندگی را سیاه دیدم چشمانم را بستم عاشقی رازیبا دیدم هر لحظه تنفس تو نشون از زندگی به من داد دستهای زیبایت امید زندگی را در من ساخت من توی کویر تشنه خودم را محتاج آب دیدم هر لحظه صدا ی آب را در دریای خروشان می شنیدم ل .ر


انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین.

هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد مروارید ی صید نخواهد کرد.(فروغ فرخزاد)

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد - جان لوییس

عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏(چارلی چاپلین) ‏

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده ام؟ گفت از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا.

انسانی که در نبرد زندگی می خندد قابل ستایش است.

دنیا دو روز است. آن روز که با تو نیست صبور باش وآن روز که با توست مغرور نباش زیرا هر دو پایان پذیر است.

ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است؟؟؟هر چقدر بیشتر نور بتابانی ...تنگ تر می شود!!!

خیلی جالبه : از سوسک می ترسیم...از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم. از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم. از شکستن لیوان می ترسیم..........از شکستن دل آدمها نمی ترسیم. از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم............ . .از خیانت به دیگران نمی ترسیم.

انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. یكشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود. سه شنبه: شكست می خورد. چهارشنبه: ازدواج می كند. پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد. جمعه: می میرد.

گاهی اوقات، برای فرار از تمامی کلیشه ها، آنقدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که خود کلیشه می شویم.

تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می كند

تهیه وتنظیم: شهریار میرزایی


تقدیم به مادرم

مادر تو صدایم زدی مادر خانه مادری ام کجاست؟! زمستان در حیاط کوچکش چادر زده ! با ردایی سفید به نرمی روی آوار برگها ، هوا دیریست گرفته باز هم ابریست منتظران می پرسند آسمان کی دلش را می نویسد! عطر حضور مادر! گم نیست پیداست هموز عطر دل انگیزش چشم نرگس ها را خواب میکند هوش از سر باغچه میپرد می توانی هنوز پیداش کنی! همین حوالی خیمه زده! و به دل تب زده درختان می خندد. از پنجره نیمه باز رو به حیاط شاید یک بار دیگر صدایم کند ! ای کاش ! فقط یکبار دیگر صدایم کنی. این دریچه کی بسوی تنهاییم گشوده میشود و من دوباره تو رو میبینم ، با تبسمی که هنوز مرهم این دل از دوریت زخمیست صدایی که خود خود مهربانی است دلم تنگ است روزهای هجرت چه بی رحمند در آن غربت سرد تو را کم داشتم و تو همیشه بسیار بودی هرگز نمی خواستی کسی از تو برنجد نه از از دست تو نه از دست ما همیشه در پی فرصتی بودی تا مهر بکاری و بهانه ای تا مهر ببخشی بی آنکه هیچ دوره گردی خط عبورت را بشکندو ساحت حضورت را مکدر کند جایی که میتوان به امید بخشش تو به خطاهایمان اعتراف کنیم و به عشقی که بی اجازه پا بر دلت گذاشته اقتدا کنیم جایی که همیشه میتوان به آن نشانی برگشت و در آغوش امنت ماوا گرفت. در این سرای تو قانون عشق را نوشتی بی هیچ فرمانی فرمانروایی کردی و به هیچ تهدیدی به دلمان نشستی تو پیروز شدی مادر ! من دوباره برگشتم فقط اگر یکبار ،یک بار دیگر صدایم میزدی همان صدای خوش که مرا یاد اذان ظهر پاییز می انداخت گرمم میکرد وقتی که سردم بود و حریر نوازش بود وقتی که سخت از دوریت می ترسیدم مادر همیشه آیه مهربانی بود به دنیای کوچک ما میخندید صبور بود و روی خطاهای ما با تبسمش خط میکشید آه مادر.............. اگر یکبار دیگر صدایم کنی مهربانتر خواهم بود من بزرگ شدم دنیای روزمرگی مرا با خود برد حالا هیچ معمایی ندارم جز وجود خودم! من از تو همیشه یاد داشتم که دلم را همیشه به دست بگیرم تا نشکند تا فراموش نشود تا دیده شود ولی بارها دلم را زیر پا گذاشتمو از روی آن رد شدم خانه ام دورتر از تو آن سوی شهر است آه مادر ....... مهربانی ات را میشناسم هنوز وقت کج شدن هدایتم میکند هنوز وقت کهنه شدن تازه ام میکند هر تبسم مهر آمیزی از سمت یک دوست گویی نشانه ای از لطف توست که هنوز چون دست مهربانت را بر سرم میکشی مادر ! دوباره اهلی ام کن یک بار دیگر صدایم کن تا فراموش نکنم که مهربان است که میماند باز هم پشت سرم دعا کن و به درختان فوت کن باز هم تاج مادریت را بر سر بگذار تا کبوتر ها ببینند که تو از همه زیباتری هر چه میدوم گویی نمیرسم یا از کسی همواره عقبم یا کسی همواره از من جلوتر است هر روز به دنبال تازه ای میدوم و فردا از زئال کهنه ای میگریزم ای کاش کسی غلط هایم را بگیرد یا مرا خط بزند و دوباره بنویسد من میدانم در آغوش تو کم نبودم ته همواره مرا همین گونه که بودم دوست میداشتی حالا من هم باید بیاموزم که همین گونه که هستم خود را بپذیرم لبخند بزن و تا همیشه ....................... عشق را رنگ بزن و من بیاد می آورم خانه مادری ام را کودکی ام را و روز های بارانی ام را وقتی که تو دل نگرانم میشدی وقتی که من این دل نگرانیت را دوست میداشتم و تو زیر این ابرها ی زمستانی .................... عاقبت صدایم زدی مادر ! صدایم زدی ! تقدیم به مادران سرزمینم آیه های مهربانی

سام


پاییز بوی باران... بوی نم... بوی خاک باران خورده آدم را مست میکنه دیدن آسمان ابری و برگهای طلائی و نارنجی و سبز لابه لای درختان یه حس نوستالژی به همراه دارد یه حسی فراتر از نوستالژی ... یه حس عجیب یه حس مبهم که سرشار از بغض و حسرت و عشق می باشد گاهی نوستالژی بودن شیرنه... دلچسب .... این روزها از همان روزهاست که رنگ غم به من احساس قشنگی را القا می کند یه حس عجیب که احساس درونی ام را قلقلک می دهد و یه چیزی مثل شیطان که زیر پوست آدم می رود .... هر چه هست قشنگ است و دوست اش دارم...دوست دارم این حس را با کسی شریک بشم.... مدتهاست که نمی تونم بنویسم پرم از حرف از یه احساس عجیب!! اما هیچ واژه ای بیانگرش نیست که نیست چقدر این کلمات بیچاره هماننده پرنده های کوچک به دور سرم می چرخ اند اما هر چه تلاش میکنند کنار هم قرار بگیرند بلکه معنایی پیدا کنند نمی شود ... هیچ کدام نمی توانند جایگاهشان را پیدا کنند... بیچاره کلمه ها.... چقدر دلم برایشان می سوزد هر چه سعی می کنند که بیان کنند آنچه درون من است اما نمی توانند و در آخر سر پریشان و افسرده می نشینند گوشه ای و دست زیر چانه می زنند همچنان در بهت گم شدن شان مرا نظاره می کنند .... هر چه به شان می گویم بیخیال شوید ..... نمی شوند و به یکباره بغض می کنند و قطره قطره از چشمانم سرازیر می شوند و می گویند شاید اینگونه حداقل کمی فقط کمی از آنچه که می خواهیم بیانت کنیم در سکوت ات فریاد شود.... شاید!!!!

سام


دوست داشتن

من سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بی پایانش.فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار .پاییز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج عدم اعتنایش به بهار .افتاب را دوست دارم بخاطر وسعت روحش که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد .زندگی ایده ال من است و من ان را تقدیس می کنم بخاطر این که روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد

ش-ق


اميد
در بالاترين نقطه حضور
ايستاده ام
تنهاكور سوي يك فانوس كهنه قديمي

حجم سنگين مرا روشن كرده است
روشني
در خواب ابدي ست
تاريكي بيدار

نسيم خنكي مي وزد
صداي ني لبك
چوپان تنها
از دور به گوش مي رسد
صداي ني لبك چوپان
هميشه به گوش
مي رسد
هجوم گرگان بسيار
هوش گوسفندان كم.
گوسفندان
در ميان نفسهاي گرمشان
آهسته در خواب ابدي.
خواب دنيايشان سنگين
لذت دنيايشان اندك
چه !
هر روز در انتظار
چاقوي تيز سلاخ
اما !
همچنان
اميدوار به زندگي
نفس هاشان بالا و پايين مي رود

به خيالشان
مي چرند و مي خورند و پاي كوبانند
جنگل در خواب
دهكده
كوچه هاي نمناك بعد از باران
و پنجره هاي خيس نم زده
در گوشه اي دور
پنجره اي بيدار است
نوري شگرف پنجره را بيدار كرده است
دختركي آن سوي پنجره
در بستر مرگ
آراميده
قاصد خداوند
زير پاهايش
نظاره گر تلاش بيهوده دخترك
براي رهايي
اما !
رهايي
آسان به دست نمي آيد
جز با ضجه مرگ
در زير سقفي ديگر
شعله هاي عشق
از پنجره داغ و پر عطش
زبانه مي كشد
شايد ارمغان تولدي را آبستن است
شايد
هيچ !
هيچ ! جواب بسياري سوالهاي بي پاسخ
من در بالاترين نقطه حضور ايستاده ام
نظاره گر
خواب ، روياي همه را رنگين مي كند
فردا روز ديگري ست
مثل امروز
اميد
چون خوابي شيرين
بر سر در هر خانه ايست
در پس هر رويا
در خلوت همه كس
آنجا كه حتي كورسوي
يك چراغ
شاهد همه چيز است
چشماني كنجكاو
به تماشا ايستاده است
همه چيز را مي پايد
نظاره گر بازيهاي كودكانه شب من و توست
شايد در بالاترين نقطه حضور تو هم
ايستاده است
بهتر است قدري بالاتر روم
قدري بالاتر

شاعر :شیرزاد حسنی شیرکوهی
خاطرات یک محصل دهه ۵۰-۶۰

به بهانه شروع سال تحصیلی شما یادتون هست : وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم ** دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم..... *** پاکن ها یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد. ** وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده *** آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن *** تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه فوتبالش میکردیم*** زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو دستمون رو پس میکشیدیم و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم *** وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم دفترمونو جا گذاشتیم!! ** برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن** به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاها بود ** قلکهای پلاستیکی سبزرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند ***دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم ** قرآن خوندن و شعار هفته سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم *** تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم و تخته سیاه رو پاک کنیم و خودی جلوی بچه ها نشون بدیم *** خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم یادتون میاد که روزی چند بار رادیو می گفت علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییژژژژژژژ. همه اینها خاطرات نسلی بود که در سالهای 1350 تا 1365 در س می خواندن .


مقاله

سلام بر محلی های عزیزم : با توجه به اهمیت و نقش احداث تله کابین و خاصیت توریستی آن نکاتی را در این مقاله به عرض می رسا نم بنده کارشناس ارشد برنامه ریزی محیطی هستم و پایان نامه تحصیلی بنده نیز در زمینه توریسم تالاب انزلی می باشد . حالی با توجه به تجربه اندک خود مطالبی را بدون هیچگونه غرض ورزی و یا خدای ناکرده منفعت طلبی و فقط جهت روشن تر نمودن اذهان دوستان محلی خود عرض می نمایم . شاید که با نوشتن این مقاله کمکی به مشکلات روستای عزیزم کرده باشم.

* کشور ایران جزء 10 کشور برتر جهان از نظر منابع توریستی در زمینه های توریسم طبیعی ، تاریخی ، مذهبی و ......... می باشد . ولی از نظر میزان جذب توریست و درآمد توریستی جزء آخرین کشورهای جهان می باشیم . در حالی که کشور فرانسه مساحتی در حدود یکی از استانهای کشور ما دارد . در آمدی بالغ بر 80 میلیاد دلار دارد که تقریبا با بودجه تمام درآمدهای نفتی ما برابری می کند . و دیگر کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی شرایطی اینچنین دارند و جالب اینکه تقریبا همین مقدار درآمد را مردم این کشورها برای دیدن مناطق زیبای جهان هزینه می کنند ولی این معامله بهمراه خود سرزندگی و سلامت و شادابی ،طول عمر رابرای افراد این سرزمینها به بار می آورد . در صورتیکه مردم کشورهای دیگر افسرده و با بیماریهای مخلتف روحی و روانی دست به گریبانند و مشکلات فراوانی برایشان ایجاد می کند . کشور ایران در حال حاضر فقط یک میلیون دلار درآمد ناخالص از ورود توریست به کشوردریافت نموده که نسبت به درآمد کشور همسایه ترکیه 14 میلیاد دلار 14 هزار بار کمتر است . حال ما چگونه می توانیم جوابگوی نعمتهای بیکران الهی که مارا در زمره 10 کشور برتر دنیا قرار داده است باشیم و آیا جا ندارد برنامه ریزی مدون برای بهره برداری از این سرمایه خدادادی در کشور ما صورت بگیرد . باتوجه به پتانسیل کشور متوجه میشویم همین یک میلیون دلار درآمد توریستی هم متعلق به بعضی از استانهای خاص می باشند . و شهرستانهای کوچک کوچکترین درآمد توریستی ندارد . حال با درایت و تدبیر قابل ستایش نماینده محترم شهرستان و نیازی که در این عرصه دیده می شد . برنامه ریزی خاصی در این زمینه بعمل آمد . و نقاطی از شهرستان رودبار به جهت داشتن ظرفیت ها ی طبیعی بکر برای درآمدزایی در عرصه صنعت توریسم مشخص گردید .و مهمترین و بهترین ایده یعنی ساخت تله کابینی مجهز و بی نظیر در آسیا رقم خورد . همه نیک می دانند ساخت چنین پروژه ای نیاز به به عزمی راسخ و توان مدیرتی و پشتیبانی وسیع دارد و با توجه به قوانین فراوان و درگیرشدن بخش های مختلف دولتی با این کار همت بلند و مضاعف را می طلبد. بی شک احداث تله کابین فواید و و مضراتی برای روستا دارد ولی با یک دید آینده نگر و با توجه به بیکاری فراوان و نیاز به جذب سرمایه گذار و توریست اهمیت آن فوق العاده خواهد بود و می تواند چشم انداز زیبایی را برای روستاهای شیرکوه ، شهران و دیگر روستاهای همجوار با این طرح داشته باشد . و با یک دید توسعه پایدار می توان از مضرات زیست محیطی این طرح کاست . حال در این میان کمک علمی ، تخصی و دادن ایده مفید و اطلاع رسانی به موقع و مشورت با نماینده محترم شهرستان می تواند نه تنها منجر به منافع عمومی برا ی منطقه گردد بلکه جلوی سوء استفاده های احتمالی سوداگران و منفعت طلبان احتمالی گرفته شود . بی شک انجام چنین طرحی وقت و انرژی فراوانی را از طراحان این پروژه خواهد گرفت و ضعف اعصاب و تحلیل قوای فکری و جسمی را به همراه خواهد آورد . بنا براین بر ما هم وظیفه است به این دوستان در تصمیم گیریها و درگیریهای احتمالی یاری رسانده و اجرای پروژه را با سعه صدر و از خود گذشتگی محقق سازیم و سعی ننماییم باکارشکنی ، سوء استفاده مالی و باندبازی های زیرکانه در مسیر این اثر ماندگار اختلال ایجاد کنیم چرا که آینده گان در مورد کارهایمان قضاوت خواهند کرد در اینجاست که دلسوزان ، تحصیل کردگان باید همت دوچندان کرده و ضمن توجیه افکار مسیر اجرای پروژه را هموار کرده و از مجریان طرح نیز می خواهیم ضمن شفاف سازی در هر مرحله از انجام پروژه افکار عمومی را از اقدامات خودمطلع سازند تا نه تنها مردم دچار شبهه نشوند بلکه در جای ضرورت بتوان از کمک های قابل انجام مدرمی استفاده کرد و مردم زمین و ملکشان رادر اختیار افراد امین و صادق قرار داده باشند .

نويسنده متن : علي سفيدي

 
  لينک ثابت نظر بدهيد - 283 نظر تعداد بازديد : 8930 بازديد  
     

 

  نظرات ارسالی  
     
 

Nazari : شعر احمدك را مي گويند معلم كرماني شادروان مهندس علي اصغر اصفهاني در سال 1334سروده است براي كودكان رنج‌کشيده : معلم چو آمد، به ناگه کلاس چو شهري فروخفته خاموش شد؛ سخن‌هاي ناگفته‌ي کودکان به لب نارسيده فراموش شد. سكوت كلاس غم‌آلوده را صداي درشت معلم شکست؛ ز جا احمدک جست و بند دلش بدين بي خبر بانگ، ناگه گسست: بيا احمدک، درس ديروز را بخوان تا ببينم که سعدي چه گفت. ولي احمدک درس‌ ناخوانده بود به جز آنچه ديروز آن‌جا شنفت. عرق چون شتابان سرشک يتيم خطوط خجالت به رويش نگاشت؛ لباس پر از وصله و ژنده‌اش به روي تن لاغرش لرزه داشت. زبانش به لکنت بيفتاد و گفت: بني‌آدم اعضاي يکديگرند وجودش به يک‌باره فرياد کرد: که در آفرينش ز يک گوهرند. در اقليم ما رنج بر مردمان، ـــ زبان دلش گفت بي‌اختيار ـــ چو عضوي به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار. تو کز، کز، تو کز ... واي! يادش نبود؛ جهان پيش چشمش سيه‌پوش شد. سرش را به‌سنگيني از روي شرم به پايين بيفکند و خاموش شد. ز چشم معلم شراري جهيد نماينده‌ي آتش خشم او؛ درونش پر از نفرت و کينه گشت، غضب مي‌درخشيد در چشم او. چرا احمدِ کودنِ بي‌شعور، معلم بگفتا به لحن گران نخواندي چنين درس سهل و روان؟ مگر چيست فرق تو با ديگران؟ عرق از جبين، احمدک پاک کرد. «خدايا! چه مي گويد آموزگار؟ نمي‌بيند آيا که در اين ميان بوَد فرق مابين دار و ندار؟» به‌آهستگي، احمد بينوا چنين زير لب گفت با قلب چاک که آنها به دامان مادر خوش‌اند؛ و من بي‌وجودش نهم سر به خاک. به آنها جز از روي مهر و خوشي نگفته کسي تا کنون يک سخن؛ ندارند کاري به‌جز خورد و خواب؛ به مال پدر تکيه دارند و من... من از روي اجبار و از ترس مرگ کشيدم از آن درس بگذشته دست؛ کنم با پدر پينه‌دوزي و کار؛ ببين! دست پرپينه‌ام شاهد است. سخن‌هاي او را معلم بريد. هنوز او سخن‌هاي بسيار داشت. دلي از ستم‌هاي ظالم نژند، دلي بس ستم‌ديده و زار داشت. معلم بکوبيد پا بر زمين که اين پيک قلبي پر از کينه است: به من چه که مادر ز کف داده‌اي؟ به من چه که دستت پر از پينه است؟ يکي پيش ناظم رود با شتاب به همراه خود يک فلک آورَد؛ نمايد پر از پينه پاهاي او ز چوبي که بهر کتک آورَد. دل احمد آزرده و ريش گشت چو او اين سخن از معلم شنفت؛ ز چشمان او کورسويي جهيد به ياد آمدش شعر سعدي و گفت: ببين، يادم آمد، دمي صبر کن؛ تأمل ـــ خدا را ـــ تأمل، دمي؛ تو کز محنت ديگران بي‌غمي نشايد که نامت نهند آدمي!

مستانه حاتمی : در روزگاری که خندیدن مردم برای زمین خوردن توست......برخیز تا بگریند

مستانه حاتمی : همه ساله حج نمودن "سفر حجاز کردن ز مدینه تا به مکه"به برهنه پای رفتن دو لب از برای لبیک"به وظیفه باز کردن به معابد و مساجد"همه اعتکاف جستن زمناهی و ملاهی"همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن"به خدای راز گفتن زوجود بی نیازش طلب نیاز کردن به خدا قسم ک ز آن"ثمر آن قدر نباشد که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

Nazari : سخت است فهماندن چيزي به کسي که در قبال نفهميدنش پول ميگيرد

مستانه حاتمی : زندگی کن و لبخند بزن آنقدر بخند که ندانی غم چیست؟؟؟؟؟؟

مهران نظری پور شیرکوهی : یه لقمه نون!یه کاسه ماست!یه عشق پاک!یه حرف راست!رفاقت بی کم و کاست!هرچی محبت و صفاست!تو ذات ما شیرکوهیاست!

مهران نظری پور شیرکوهی : یه لقمه نون!یه کاسه ماست!یه عشق پاک!یه حرف راست!رفاقت بی کم و کاست!هرچی محبت و صفاست!تو ذات ما شیرکوهیاست!

ناشناس : با سلام بعضي اعضا سايت ديگه فعال نيستن هواشون رفته بالا يا دل و دماغ ندارن دلنوشته هاشون رو ميخونديم آقايون نظري با شمام

یه بنده خدا : اقای شهبازپور خیلی ممنون ها ها هاهاها..................................

بهنام : سلام امروز با یکی از دوستان شیرکوهی قول دادند در اولین فرصت در طبیعت زیبای روستای شیرکوه پذیرای ما باشند.

کریم : خیلی عالی بود

ح ق ش : اي كاش زندگي هم دنده عقب داشت.

مستانه حاتمی : زندگی در گذر یک گذر زود گذر است هر که در این گذر است رهگذر است

تقدیم ته مادرم : تو زیباترین کلام میان واژه های منی.تو:بهترین رویای قشنگ بودنی.تو:همان قهرمان خوب قصه ی منی .تو شبیه رنگین کمان بعد از بارانی.تو:شبیه ماه در آسمان زندگیم.شبیه پیدا شدن طلوع آفتاب بعد روزهای سرد زمستانی.شبیه قطرات پاک شبنم در صبحگاهان.شبیه تلالو تشعع نور در لابلای برگهای درختان در پاییز.مادرم تو برای من خود خود زندگی هستی دوستت دارم از طرف دخترت مستانه

محمد لاجوردي : ما شاعراني داريم که به زبان محلي شعر ميگويند مثلا شعبانعلي فيروزي و دوستعلي شاه محمدي بد نيست شعر هاي اين عزيزان نيز نوشته شود تا ديگران نيز فيض ببرند

محمد لاجوردي : مهندس جان خيلي دوست دارم داستانهايي که از زبان پدر بزگها يا مادر بزرگها گفته ميشد را در اين مطالب نغزي که دوستان مي نويسند بخوانم ما داستانهاي زيادي داريم داستان ملک محمد که از زبان خا بيامرز عوض نظري ميشنيديم و يا.......اگر زمان اجازه ميداد يا مشکلات ......... من حتما برايتان بهترينها را مينوشتم

ماشلزا : جناب اقاي مهندس سفيدي ضمن تشكر از زحمات جنابعالي انتظار ميرفت تا شعر زيباي سهيلي را در قسمت دلنوشته نه در نظرات ان هم به صورت سبك شعري نه به سبك نثر در سايت گنجانده شود متاسفانه بدليل نثر نگاري شعر مذكور در صحيح خواني آن خلل وارد گرديده است

ماشلزا : " شعر زیبای مهدی سهیلی و نصیحت های او به پسرش سهیل" به پسرم سهیل « سهيل » اي كودك دردانه ي من! چراغ تابناك خانه ي من! بگو بابا!چطوره حال سركار؟ صفا آورده اي،مشتاق ديدار! سهيلم!منتي برما نهادي كه پابر ديده ي بابا نهادي بتو گفتم:دراينجاپاي مگذار عنان مركب خود را نگهدار دراين سامان بغيرازشوروشرنيست شرافت جزبدست سيم و زرنيست شرف،هرگز خريداري ندارد درستي،هيچ بازاري ندارد همه دام و دد يك سر دو گوشند همه گندم نما وجو فروشند «عبادت» جاي خودرا بر «ريا»داد صفا و راستگويي از مد افتاد جوانمردان،تهي دست و تهي پاي لئيمان را بساط عيش،برجاي نصيحتها،ترا بسيار كردم مواعظ را بسي تكرار كردم كه اينجا پا منه،كارت خراب است مبين درياي دنيا را...سراب است ولي حرف پدر را ناشنيدي زحوران بهشتي پاكشيدي قدم را از عدم اينسو نهادي به گند آباد دنيا رو نهادي بكيش من بسي بيداد كردي كه عزم اين «خراب آباد»كردي ولي اكنون روا نبود ملامت مبارك مقدمت،جانت سلامت تو هم مانند ما مأمور بودي دراين آمد شدن معذور بودي كنون دارم نصيحت هاي چندي بيا بشنو ز«بابا» چند پندي نخستين،آنكه با ياد خدا باش زراه دشمنان حق جدا باش ولي راه خدا تنها زبان نيست در اين ره از رياكاران نشان نيست «خداجو» با «خداگو» فرق دارد حقيقت با هياهو فرق دارد «خداگو» حاجي مردم فريب است «خداجو» مؤمن حسرت نصيب است «خداگو» بهر زر خواهان حق است وگر بي زر شود از پايه لق است! «خداجو» را هواي سيم و زر نيست بجز فكر خدا,فكر دگر نيست مرو هرگز ره ناپاك مردان ز ناپاكان هميشه رو بگردان اگر چه عيب باشد راستگويي! ولي خواهم جز اين،راهي نپويي اگر چه دزد،كارش روبراه است ولي دزدي بكيش من گناه است اگر دستت تهي شد،دل قوي دار براه رشوه خواران پاي مگذار نصيحت ميكنم تا زن نگيري تو اين قلاده بر گردن نگيري تو كه در خانه ي خود زن نداري خبر ازحال زار من نداري نميگويم كه مامان تو بد خوست اگر يك زن نكو باشد فقط اوست زن من بهترين زنهاي دهر است ولي با اينهمه،زن عين زهر است سهيلم،هوش خود را تيزتر كن زابليسان آدم رو حذر كن تو باما بعد از اينها خوبتر باش روان مادر وجان پدر باش بود چشم اميد ما بدستت من و مادر،فداي چشم مستت بعمر خويش باما با وفا باش به پيري هم عصاي دست ما باش دلم خواهد كه بينم شادكامت نشيند مرغ خوشبختي ببامت من از اول «سهيلت» نام كردم ترا باروشني همگام كردم خدا را از سر جان بندگي كن به نيروي خدا رخشندگي كن بيا و حرمت مارا نگهدار پس از ما هم «سهيلا» را نگهدار «سهيلا» خواهرت را رهبري كن به تيره راهها،روشنگري كن مده از دست،رسم مهرباني باو نيكي بكن تا ميتواني تو بايد رنج او باجان پذيري اگر از پا فتد،دستش بگيري پس از ما گر كسي خير ترا خواست- خدا اول،پس از او هم «سهيلا» شما بايد كه با هم جمع باشيد به تيره راهها،چون شمع باشيد بهين چيزي كه شهد زندگانيست- فقط يك چيز. . آنهم مهربانيست پس از ما،يادگار ما،شماييد نشان از روزگار ما،شماييد دلم خواهد كه روي غم نه بينيد بجز آسودگي همدم نه بينيد شويد از جام عيش جاودان مست تو و او را به بينم دست در دست *** نصيحت هاي من پايان گرفته ولي طبعم ز لطفت جان گرفته دوباره گويمت اين پند در گوش مبادا گفته ام گردد فراموش؟ مرنجان خواهر پاكيزه خو را زكف هرگز مده دامان او را «سهيلم» باش جانان «سهيلا» برو جان تو و جان «سهيلا»

سعیده محمودی : دلم انقدر از بازی زمانه خسته است که میخواهم بروم گوشه ای پشت به دنیا کودکانه زانوهایم را بغل کنم و بگویم خدایا من دیگر بازی نمیکنم!!!!!!!!!

مستانه حاتمي : زندگي مثل يه جادست ما مسافراش هستيم قدر امروزو بدونيم ممكنه فردا نباشيم

رها و پارسا : زندگی یعنی این ....................جدایی و فراموشی

مهدي آقاجاني : اين شعر توسط مهدي آقاجاني در سال 1389 سروده شده اميدوارم خوشتان بيايد: امشب مورخ 1389/2/22 ساعت 23:34 آسمان شب دلش گرفته بود.يک شب ستاره ها را نديد. بغضش ترکيد اشکش سينه کش کوجه ها به دريا ريخت.رعد وبرق، بغضش تمامي ندارد.شمشير صدايش را بر گردن زمينيان ميمالد.گويا ترانه عاشقي ميخواند.وضويش را گرفته ماهش را در آغوش گرفته وکمرنگ ميشود......بايد مانند سرو بود و شد...

ف.شیرکوهی : یک نفر همره باد...ان یکی همسفر شعر و شمیم.یک نفر خسته از این دغدغه ها ان یکی منتظر بوی نسیم...همه هستیم در این شهر شلوغ/این کفایت که همه یاد همیم...

ف.شیرکوهی : گاهی وقتها فکر می کنم زندگی یک پل است یک پل بین تولد و ابدیت و در برابر دیار ناشناخته قبل از تولد همه چیز در ابر مه پیچده شده تنها برای یک لحظه روی پل زندگی قرار میگیریم /پیروز میشویم/شکست میخوریم/میخندیم/گریه میکنیم/وسپس با ارزوهای فرو رفته از دور دست به پل مینگریم افسوس که به ما اجازه نمیدهند دوباره پل را طی کنیم/افسوس/

شایان لاجوردی بسر دانیال : کسب مقام دوم تکواندو استان البرز این مقام را تقدیم به جوانان شیرکوه میکند

صدای سکوت : یادم باشد حرفی نزنم كه دلی بلرزد... خطی ننویسم كه آزار دهد کسی را یادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....وتنها دل ما دل نیست.... یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر ؛ و جواب دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم.... یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم و برای سیاهی ها نور بپاشم.... یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاك زیستن.... یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند ..... یادم باشد ....

بچه های بندرعباس : سلام .هرروزیه سری به سایت شیرکوه می زنم تاشاید مطالب جدید و جالبی رو بتونم بخونم ولی متاسفانه .... . چرا اینقدر مطالبتون یکنواخت و تکراریه ؟

اسلام ازلردگان : ازنظرگاندی هفت موردی که بدون هفت مورددیگرخطرناک هستند1-ثروت بدون زحمت 2-لذت بدون وجدان 3-دانش بدون شخصیت 4-تجارت بدون اخلاق 5-علم بدون انسانیت 6-عبادت بدون ایثار 7-سیاست بدون شرافت

آصف ضیایی دفرازی : بودن باکسی که دوستش نداری ونبودن باکسی که دوستش داری همه اش رنج است پس اگرهمچوخودنیافتی مثل خدا تنها باش. کورش بزرگ

حسينQ8 : در روزگار قديم تاجر ثروتمندي بود که چهار همسر داشت. همسر چهارم را بيشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قيمت پذيرايي مي کرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او مي داد. همسر سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار مي کرد. نزد دوستانش او را براي جلوه گري مي برد گرچه واهمه شديدي داشت که روزي او با مرد ديگري برود و تنهايش بگذارد. واقعيت اين بود که او همسر دومش را هم بسيار دوست داشت. او بسيار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلي به او پناه ميبرد و او نيز به تاجر کمک مي کرد تا گره کارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد. اما همسر اول مرد زني بسيار وفادار و توانا که در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود اين که از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي که تمام کارهايش با او بود حس مي کرد و تقريباً هيچ توجهي به او نداشت. روزي مرد احساس کرد به شدت بيمار است و به زودي خواهد مرد. به دارايي زياد و زندگي مرفه خود انديشيد و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بميرم ديگر کسي را نخواهم داشت، چه تنها و بيچاره خواهم شد ! بنابراين تصميم گرفت با همسرانش حرف بزند و براي تنهاييش فکري بکند. اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بيشتر دوست دارم و از همه بيشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتي ها را برايت فراهم آورده ام، حالا در برابر اين همه محبت من آيا در مرگ با من همراه مي شوي تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت: "هرگز” ؛ همين يک کلمه و مرد را رها کرد. مرد با قلبي که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگي تو را بسيار دوست داشتم آيا در اين سفر همراه من خواهي آمد؟ زن گفت: البته که نه ! زندگي در اين جا بسيار خوب است . تازه من بعد از تو مي خواهم دوباره ازدواج کنم و بيشتر خوش باشم. قلب مرد از اين حرف يخ کرد. مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو هميشه به من کمک کرده اي . اين بار هم به کمکت نياز شديدي دارم شايد از هميشه بيشتر، ميتواني در مرگ همراه من باشي؟ زن گفت : اين بار با دفعات ديگر فرق دارد. من نهايتاً مي توانم تا گورستان همراه تو بيايم اما در مرگ … متأسفم ! گويي صاعقه اي به قلب مرد آتش زد. در همين حين صدايي او را به خود آورد: من با تو مي مانم ، هر جا که بروي تاجر نگاهي کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تيره و تار کرده بود و هيچ زيبايي و نشاطي برايش باقي نمانده بود . تاجر سرش را به زير انداخت و به آرامي گفت: "بايد آن روزهايي که مي توانستم به تو توجه ميکردم و مراقبت مي بودم… در حقيقت همه ما چهار همسر داريم! 1, همسر چهارم که بدن ماست. مهم نيست چه قدر زمان و پول صرف زيبا کردن او بکني وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک مي کند. 2, همسر سوم که دارايي ماست. هر چقدر هم برايت عزيز باشد وقتي بميري به دست ديگران خواهد افتاد. 3, همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صميمي و عزيز باشند وقت مردن نهايتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. 4, همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بي توجهيم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست ميکنيم. او ضامن توانمندي هاي ماست اما ما ضعيف و تنها رهايش کرده ايم تا روزي که قرار است همراه باشد اما آن روز ديگر هيچ قدرت و تواني برايش باقي نمانده است.!!!!

سعیده محمودی : در زندگی چیزی ب نام شکست وجود ندارد فقط گاهی بهای تجربه دها گران است.

سعیده محمودی : روزی خواهیم فهمید از زندگی چیزی نداریم جز خاطراتی ک تا ابد رهایمان نمیکنن

سعیده محمودی : فیلسوف نیستم همیشه مرا شاعر بخاطر بیاور.زندگی را شاعرانه دیدم قصه ای پر شور جشنی پر از سرور دوست دارم همه ی شمارا خدایان و الهه ها بخوانم دوستدارم ذات حقیقی خود را اشکار کنید.{باگوان راجنیش اشو}

سعیده محمودی : گفتم خدایا سوالی دارم.گفت بپرس.پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید:جواب داد شادی را برای جمع کردن دوست افریده ام و غم را برای انتخاب بهترین دوست.

رضا ناصری : مطالب قشنگی بود امیدوارم موفق باشید

سعیده محمودی : عشق حقیقی مانند روح است افراد زیادیدرباره ی ان سخن میگویندولی تداد محدودی ان را دیده اند

سیدعلیرضاتوانا : معلم پای تخته داد میزد،صورتش از خشم گلگون بود،ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود،ولیکن همکلاسی ها لواشک بین خود تقسیم میکردند،یکی در گوشه دیگر زن روزش ورق میزد،دلم می سوخت بر حالش که بی خود های و هوی می کرد،و با آن شور پی در پی تساوی های جبری را نشان می داد،به روی تخته کز ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و همچون چهره زندانیان غمناک و لرزان بود،نوشت این اولین اصل تساوی پایه جبر است،یک با یک برابر گشت،در این جا از میان جمع شاگردان یکی برخواست،همیشه یک نفر باید به پا خیزد،به جرات این تساوی اشتباهی فاش محض است،سکوت موحشی بود و سوالی بی جواب اینک،نگاه بچه ها ناگه به آن سو خیره شد،با همت معلم فریاد زد بنشین،و او پرسید اگر در این تساوی فرد انسلن واحد یک بود،بگو آیا برابر بود باز هم یک با یک؟اگر در ای تساوی فرد انسان واحد یک بود،چگونه پول و مال مفت خواران جمع می گردید؟،چه کس دستش به زیر بار خم می شد؟،چه کس دیواره چین را بنا می کرد؟،چه کس اهرام را با شلاق به پهنای وسیع خشک آفریقا بنا می کرد؟،اگر در این تساوی فرد انسان واحد یک بود،بگو آیا برابر بود باز هم یک با یک،معلم ناله سا گفت درون جزوه های جبر بنویسید که در روی زمین دهریست یک با یک برابر نیست .

سیدعلیرضاتوانا : پروانه صفت دور جهان گردیدم /نامردم اگر مرد به دوران دیدم /یک رنگ تر از تخم ندیدم به جهان هرگز /آن هم که شکستم دو رنگ بود

سیدعلیرضاتوانا : دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد /آشیان هر جا که ساختم طعمه صیاد شد /آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش /وقت مردن آمد و چوبه دارم نهاد/آن رفیقی را که با دیده تر روردمش /عاقبت دیدی چطور خنجر کشید بر روی من

سعیده محمودی : چه اشتباه بزرگیست:تلخ کردن زندگیمان برای کسی که در دوری ما شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند و ما چقدر دوستداریم اشتباه کنیم.

سعیده محمودی : سلامتی اونایی که درد دل همه رو گوش میدناما معلوم نیست خودشون کجا درد دل میکنن.سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوز هم شکستن بلد نیست.سلامتی اونایی که تو اوج سختی و مشکلات بجای این که ترکمون کنند درکمون میکنند.سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ول کم برداشت تا رفیقش کم نیاره.

حسين : ته ديگ طلايي رنگ خوشمزه هم نشديم دو نفر سرمون دعوا کنند شلغمم نشديم يکي کوفتمون کنه خوب شه.....!! ويرگول هم نشديم هر کي بهمون رسيد مکث کنه قره قوروتم نشديم دهن همه رو آب بندازيم خربزه هم نشديم هر کي مي خورتمون پاي لرزش هم بشينه موبايل هم نشديم ، روزي هزار بار نگامون کني پايان نامه هم نشديم ازمون دفاع کنن آهنگ هم نشديم ، دو نفر بهمون گوش کن مانيتور هم نشديم ازمون چشم بر ندارن......!!!!! کيبورد هم نشديم ملّت به بهانه تايپ يه دستي به سر و کلمون بکشن..... کلاه هم نشديم ملت رو سرگرم کنيم اي خدااااااا! بختک هم نشديم بيفتيم رو ملت تام و جري هم نشديم زندگيمون سرتاسر هيجان باشه نون هم نشديم يکي از روي زمين ورداره بوسمون کنه اي کي يو سان هم نشديم تف بماليم کف کلمون ، همه چي حل شه مهر جانماز هم نشديم بوسمون کنن فلش مموري هم نشديم حافظه مون زياد باشه معادله هم نشديم ، کلي آدم دنبال اين باشن که بفهمنمون و حداقل دو نفر درکمون کنن کتابم نشديم حداقل دوست مهربان بشيم علف هم نشديم حداقل به دهن بزي شيرين بيايم عروسک هم نشديم يکي بغلمون کنه شارژر هم نشديم بقيه رو شارژ کنيم توپ فوتبالم نشديم 22 نفر بخاطرمون خودکشي کنن گلدونم نشديم يکي يه گل بهمون بده کبري هم نشديم تصميماتمون رو تو کتاب ها بنويسن کزت هم نشديم آخرش خوشبخت شيم

علیزضاد : دوستان خوب پادشاهانی هستندکه بردلهاحکومت میکنند/تقدیم به دوست خوبم آقای امیرحسین حسن زاده

سعیده محمودی : خداوندا نادانی دیروزم شادی امروزم را گرفت.پس نادانی امروزم را بگیر تا شادی فردایم را از دست ندهم

سعیده محمودی : زندگی باغی است که با عشق باغی است مشغول دل باش نه دل مشغول بیشتر غصه های ما از قصه های خیای ماست.بدانیم اگر فرهاد باشیم همه چیز شیرین است.

سعیده محمودی : حکایت ما حکایت عجیبیه خدا میبینه و چشم میپوشونه مردم نمیبینن و فریاد میزنن

سیدعلیرضاتوانا : ارباب چو گشت خسته ز عاصی سواری/ده دختر گلچهره بمالند بدنش را/دهقان که روزی ده ارباب بمیرد/ده روز کسی نیست بدوزد کفنش را/با آن همه هر کس که بگوید که...هست با مشت بباید بکوبند دهنش را

علیرضا : زندگی شطرنج دنیا و دل است /قصه ی پر رنج صدها مشکل است/شاه دل کیش هوسها میشود/پای اسب آرزوها در گل است/فیل بخت ما عجب کج میرود/در سر ما بس خیالی باطل است/ما نسنجیده پی سرباز او/غافل از این که او حریفی قابل است/مهره های عمر من نیمش برفت/مهره های او تمامش کامل است

حسين : بوميان آمازون روش جالبي براي شکار ميمون دارند بدينصورت که نارگيل را از دو طرف سوراخ مي کنند  يک طرف کوچک تر در حدي که بتوانند يک طناب را از آن عبور دهند و يک طرف کمي درشت تر در حدي که  دست يک ميمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابي که انتهايش را گره زده اند رد مي کنند و  بعد طناب را به تنه درخت مي بندند تا اينطوري ميمون نتواند جر بزند و نارگيل را با خودش ببرد.  سپس توي نارگيل خالي شده چند تا سنگريزه مي اندازند و چند بار تکانش مي دهند تا صدايش خوب در  جنگل بپيچد ... تله آماده است. ميمون ها که شهوت کنجکاوي ديوانه شان کرده تا ببينند اين چيست که اين جوري صدا مي دهد، مي آيند و دستشان  را مي کنند توي نارگيل و سنگريزه ها را توي مشتشان مي گيرند تا بيرونشان بياورند، اما مشت بسته شان از  سوراخ رد نمي شود. ميمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگريزه هاي بي ارزش دل بکنند آزاد مي شوند  ولي به هيچ قيمتي حاضر نيستند چيزي را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا مي کنند و خودشان را به زمين و آسمان مي زنند که فردا وقتي صياد مي آيد بدن هاي بي حالشان را به راحتي (عين آب خوردن)  جمع مي کند و توي قفس مي اندازد. اين ميمون ها چند خاصيت جالب ديگر هم دارند. اولا وقتي مي بينند يک هم نوعشان گير کرده و دارد جيغ و ويغ  مي کند باز هم براي کنجکاوي مي روند سراغ نارگيل بغلي و چند دقيقه بعد خودشان هم در حال جيغ و ويغ اند.  ثانيا بومي ها اگر ميموني اضافه بر تعداد مورد نيازشان گير افتاده باشد، آزادش مي کنند اما وقتي فردا دوباره براي شکار مي آيند باز همين ميمون ها گير مي افتند و جيغ و ويغشان در مي آيد. اين داستان قرن هاست که  در جريان است! اما حق نداريد فکر کنيد که اين ميمون ها از خنگيشان است که هر روزه توي اين دام ها مي افتند  اتفاقا خيلي هم ادعاي هوش و استعدادشان مي شود. اگر خوب فکر کنيم ... آيا دور و بر خود ما پر از نارگيل هاي سوراخ داري نيست که صداي تلق و تولوق جذابشان  از شدت وسوسه ديوانه مان مي کند؟ آيا دستمان را به خاطر بسياري از چيزهايي که حقيقتا نمي دانيم ارزشي دارند يا نه  چندين و چند بار در هر مدخل سوئي داخل نمي کنيم؟ آيا دستمان جاهايي گير نيست که به خاطرش از صبح تا شب جيغ و  ويغ مي کنيم و خودمان را به زمين و آسمان مي کوبيم؛ در حالي که فقط کافي است از يک سري چيزها دل بکنيم و برويم  خوش و شاد روي درخت ها، بي دغدغه اين جور چيزها، تاب بازيمان را بکنيم؟ آيا صداي جيغ و ويغ مذبوحانه اکثر دور  و بري هايمان که خودشان را اسير کرده اند را نمي شنويم؟ آيا ...؟؟؟؟

سعیده محمودی : از کسانی که از من متنفرند سپاس انها مرا قویتر میکنند.از کسانیکه مرا دوستندممنونم ممنونم انان قلب مرا بزرگتر میکنند.ازکسانیکه مراترک میکنند متشکرم انان به من می اموزند هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.و از کسانیکه با من میمانند سپاسگذارم انان به من معنای دوست رانشان میدهند.کوروش کبیر

حسين : چهار دانشجو شب امتحان به جاي درس خواندن به مهموني و خوش گذروني رفته بودند و هيچ آمادگي براي امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه اي سوار کردند به اينصورت که سر و رو شون رو کثيف کردند و مقداري هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتي بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يک راست به پيش استاد رفتند. مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند: که ديشب به يک مراسم عروسي خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد يکي از لاستيک هاي ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايي رسوندنش و اين بوده که به آمادگي لازم براي امتحان نرسيدند کلي از اينها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصي براي اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ... آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگي خودشون رو ابراز کنند. استاد قبل از امتحان با اونها اين نکته رو عنوان مي کنه که بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توي يک کلاس جدا بنشينند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافي و آمادگي لازم با کمال ميل قبول مي کنند. امتحان حاوي دو سوال و بارم بندي از نمره بيست بود: 1. نام و نام خانوادگي؟ 2 نمره 2. کدام لاستيک پنچر شده بود؟ 18 نمره الف. لاستيک سمت راست جلو ب. لاستيک سمت چپ جلو ج. لاستيک سمت راست عقب د. لاستيك سمت چپ عقب بنظر شما دوستان، آيا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحيح بدهند؟؟؟!!!!

بچه های بندرعباس : زیباترین آرزوهاتقدیم اهالی خوب شیرکوه که زیبایی لحظه هایشان آرزوی ماست.

حسين : چهار دانشجو شب امتحان به جاي درس خواندن به مهموني و خوش گذروني رفته بودند و هيچ آمادگي براي امتحانشون رو نداشتند. روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه اي سوار کردند به اينصورت که سر و رو شون رو کثيف کردند و مقداري هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتي بوجود آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يک راست به پيش استاد رفتند. مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند: که ديشب به يک مراسم عروسي خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد يکي از لاستيک هاي ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايي رسوندنش و اين بوده که به آمادگي لازم براي امتحان نرسيدند کلي از اينها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصي براي اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه ... آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگي خودشون رو ابراز کنند. استاد قبل از امتحان با اونها اين نکته رو عنوان مي کنه که بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توي يک کلاس جدا بنشينند و امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافي و آمادگي لازم با کمال ميل قبول مي کنند. امتحان حاوي دو سوال و بارم بندي از نمره بيست بود: 1. نام و نام خانوادگي؟ 2 نمره  2. کدام لاستيک پنچر شده بود؟ 18 نمره  الف. لاستيک سمت راست جلو ب. لاستيک سمت چپ جلو  ج. لاستيک سمت راست عقب  د. لاستيك سمت چپ عقب بنظر شما آيا اون 4 دانشجو توانستند به سوالات پاسخ صحيح بدهند ؟؟؟؟!!

حسين : يکي بود يکي نبود. غير از خدا هيچ کس نبود. چوپاني مهربان بود که در نزديکي دهي، گوسفندان را به چرا مي برد. مردم ده که از مهرباني و خوش اخلاقي او خرسند بودند، تصميم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نيز از اين کار راضي بودند. براي مدتها اين وضعيت ادامه داشت و کسي شکوه اي نداشت تا اينکه ... يک روز چوپان شروع کرد به فرياد: آي گرگ آي گرگ. وقتي مردم خود را به چوپان رساندند دريافتند که گرگي آمده است و يک گوسفند را خورده است. آنان چوپان را دلداري دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقيه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز يک بار چوپان فرياد ميزد: گرگ. گرگ. آي مردم، گرگ. وقتي مردم ده، سرآسيمه خود را به چوپان مي رساندند مي ديدند کمي دير شده و دوباره گرگ، گوسفندي را خورده است. اين وضعيت مدتها ادامه داشت و هميشه مردم دير مي رسيدند و گرگ، گوسفندي را خورده بود! پس مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين ها و قوي ترين سگ ها را ... چوپان نيز به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد. اما پس از خريد سگ ها، هنوز مدت زيادي نگذشته بود که دوباره، صداي فريادآي گرگ، آي گرگ چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند دوباره گوسفندي خورده شده است. ناگهان يکي از مردم، که از ديگران باهوش تر بود، به بقيه گفت: ببينيد، ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهاي گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است !!! مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام اين مدت، چوپان، دروغ مي گفته است، فرياد برآوردند: آي دزد. آي دزد. چوپان دروغگو را بگيريد تا ادبش کنيم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چماق چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم که فقط از دست چوپان غذا خورده بودند و کسي را جز او صاحب خود نمي دانستند او را همراهي کردند. بسياري از مردم از چماق چوپان و بسياري از آنها از گازسگ ها زخمي شدند. ديگران نيز وقتي اين وضعيت را ديدند، گريختند. در روزهاي بعد که مردم براي عيادت از زخمي شدگان مي رفتند به يکديگر مي گفتند: خود کرده را تدبير نيست. يکي از آنها پيشنهاد داد که از اين پس وقتي داستان چوپان دروغگورا براي کودکانمان نقل مي کنيم بايد براي آنها توضيح دهيم که هر گاه خواستيد گوسفندان، چماق، و سگ هاي خود را به کسي بسپاريد، پيش از هر کاري در مورد درستکاري او بررسي کنيد و مطمئن شويد که او دروغگو نيست. اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهاي مردم را مي شنيد گفت: دوستان توجه کنيد که ممکن است کسي نخست راستگوباشد ولي وقتي گوسفندان، چماق و سگ هاي ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود. بنابراين بهتر است هيچگاه گوسفندان چماقو سگ هاي نگهبان خود را به يک نفر نسپاريم!!

رها و پارسا : با تو تمام رنگ های این سرزمین را زیبا می بینم...

سعیده محمودی : ساده لباس بپوش ساده راه برو اما در برخورد بادیگران ساده نباش زیارا سادگیت را نشانه میگیرند برای در هم شکستن غرورت.

حسين شيركوهي : مي گويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميکند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسکين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و ميگويد :” بله. اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته.” مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعکس اين ارزانترين نسخه اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين کار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به کام خود درآوري. تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.

سعیده محمودی : در مقابل تقدیر خدا همچون کودکی یک ساله باش که وقتی او را به هوا میاندازند میخندد چون ایمان دارد که او را خواهند گرفت.

سعیده محمودی : اگه یقین داری روزی پروانه میشوی بگذار روزگار هر چه میخواهد پیله کند.

سعیده محمودی : همیشه نگاهت به بالا باشد تا دلت این پایین از ادمها و کاراشون نگیره.

سعیده محمودی : زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک ک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفرو رهگذریم انچه باقیست فقط خوبیهاست.

سعیده محمودیزندگی دفتری از خاطره هاست :

سعیده محمودی : عیب جویانم شکایت پیش جانان برده اند من همی پیا بگویم انچه پنهان گفته اند پرده بر عیبم نپوشیدنندو دامن بر گناه جرم درویشان چه باشد تا به سلطان گفته اند

سعیده محمودی : پروردگارا دلتنگم دلتنگ از بندگانت که نقاب دوستی زده اند پروردگارا دلتنگم دلتنگ از بندگانت که ناگفته هایم را با آنان گفتم پروردگارا دلتنگم دلتنگ از بندگانت که حرفهای ناشنیده ام را شنیدن پوردگارا دلتنگم دلتنگ از بندگانت که رسم دوستی را به جا نیاوردن ومن را در مشکلاتم تنها گذاشتند و چه زیبا و ساده بمن گفتی که فقط بر من توکل کنید و من چه دیر به این باور رسیدم خداوندا هرگز تنهایم نگذار.

غیاثی از د بی : باسلام وخسته نباشید خدمت همه شما عزیزان مطالب فوق بسیار زیبا ودلنشین بود دست مریزا ؟

حسين : دو خلبان نابينا که هر دو عينک‌هاي تيره به چشم داشتند، در کنار ساير خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند، در حالي که يکي از آن‌ها عصايي سفيد در دست داشت و ديگري به کمک يک سگ راهنما حرکت مي‌کرد. زماني که دو خلبان وارد هواپيما شدند، صداي خنده ناگهاني مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابين پرواز رفته و پس از معرفي خود و خدمه پرواز، اعلام مسير و ساعت فرود هواپيما، از مسافران خواستند کمربندهاي خود را ببندند. در همين حال، زمزمه‌هاي توام با ترس و خنده در ميان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، يک نفر از راه برسد و اعلام کند اين ماجرا فقط يک شوخي يا چيزي شبيه دوربين مخفي بوده است.  اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپيما شروع به حرکت روي باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده مي‌شد چرا که مي‌ديدند هواپيما با سرعت به سوي درياچه کوچکي که در انتهاي باند قرار دارد، مي‌رود. هواپيما همچنان به مسير خود ادامه مي‌داد و چرخ‌هاي آن به لبه درياچه رسيده بود که مسافران از ترس شروع به جيغ و فرياد کردند. اما در اين لحظه هواپيما ناگهان از زمين برخاست و سپس همه چيز آرام آرام به حالت عادي بازگشته و آرامش در ميان مسافران برقرار شد. در همين هنگام در کابين خلبان، يکي از خلبانان به ديگري گفت: «يکي از همين روزها بالاخره مسافرها چند ثانيه ديرتر شروع به جيغ زدن مي‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه...!»   در اين لحظه شما پس از خواندن اين داستان کوتاه، با شيوه مديريت دولتي در ايران آشنا شده‌ايد!

خسرو : فريدون رفت.فريدون پور رضا را مي گويم.با اين بار 100باري است که صداي نازنيش را در موسيقي دل انگيز پس از باران ميشنوم.آه که انگار گويي جان ستانم ميرود.قلبم در نهانگاه سينه آرام و قرار ندارد.اشکم بي اختيار سرازير ميشود.صدايش لالا يي مادرم را تداعي ميکند.انار.........ديگر نميشود حرف زد، نوشت.چه حسي عجيبي به تو دارم مرد.کاش نميرفتي.براي تمام عمر تو را در ياد دارم.بدرود همسفر

حسين : خيلي جالب بود،يادش بخير!حيف گذشته ديگه برنميگدره!جالب بود

خانم س- حسن زاده شيرکوهي-خاطره 20 سال پيش : با عرض سلام و درود فراوان به همه هم محلي هاي عزيزم در سراسر ايران و خارج از کشور.خواستم خاطره 20سال پيش و به استقبال رفتن بهار را براي عزيزانم زنده کنم.اول اسفند که ميشد مادر ها به دست بچه ها و خودشان نخ سياه ميبستند به اين نيت که سياهي بهار به سر وصورتشان نشيند.و به گل چاه(چاه گل)که مخصوص گل سفيد بود يعني به بلند زمين ميرفتند وبهترين گل را مياوردند که با آن ديوار هاي خانه را گل کار ميکردند و گل زرد را با پوست برنج يا همان(فل)مخلوط ميکردندوکف خانه ها را با آن گلکار ميکردند.از اول اسفند کارشان بشور و بساب بود چند روز هم لا شوري داشتند(گليم-نمد-موج-جاجيم)و چند روز هم با هم نان ميپختند و حتي نان 20 روز را ميپختند. امادر اين ميان ما بچه ها هم سختي زيادي را بايد تا شب چهارشنبه سوري تحمل ميکرديم. وقتي از مدرسه ميامديم خسته و گرسنه مثل الان نبود که فلافل و ساندويچ بخريم غذاي ما يا نيمرو بود يا چـــاي شِـــيـــريــــن البته تمام اين سختي ها را تا روز سه شنبه يعني شب چهارشنبه سوري بايد تحمل ميکرديم روز سه شنبه به حمام عمومي که هفته اي دو بار گرم بود ميرفتيم و بعد از چراغ چردي که يک نوع آتش بازي بود که با کاه وکلش درست ميکرديم با شوق و ذوق زيادي که همراه بود با غذاي گرم ومفصلي که مخصوص همان شب بود مثلا(ســيـــر ابـــيــج-تــــره با مــاســـت)را به پايان ميبرديم صبح چهارشنبه مادران خانواده (بنا بر رسم ديرين)نوک موي دختر ها را قيچي ميکردند و با يک جاروي کهنه جلوي درب خانه را جارو ميکردند واين به آن معني بود که فقر -کينه و کدورت را به دور ميکردند با خانه اي تميز -لباس نو- و دل خوش به استقبال سال نو ميرفتند. و تمام اين دلخوشي ها و شور نشاط با يک زلزله دلخراش به پايان رسيد و رنگ و بوي ديگري را دست طبيعت به شــيـــرکــوه عزيزم داد که با تمام وجود دوســــتـــش دارم با عرض احترام تقديم به دوست داران شيرکوه

بچه های بندرعباس : فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت 6 با هزار مشقت و برنامه ریزی قبلی پاشه بره بیرون حلیم بخوره , پارک بره,ورزش هم کنه, بعد ساعت 9 برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه :)) فقط یه ایرانی میتونه کند بودن رشد موهاشو بندازه گردن دست سنگین ارایشگر! فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی میگن چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟! اونوقت شب عروسی ؛ رسماً هیچی نمی پوشن :))) فقط یه ایرانی میتونه اینو باور داشته باشه که اگه جفت راهنمای ماشین و روشن کنه، مجازه تو اتوبان دنده عقب حرکت کنه! فقط تو ایران مدارسو 5شنبه ها تعطیل میکنن ولی به جاش بقیه هفته رو براش کلاس جبرانی در نظر میگیرن باپولهای آنچنانی !!! تعمیرات مدل ایرانی‌:۱-درشو باز کردن و فوت کردن. ۲-کامل باز کردن و دوباره بستن ۳-محکم زدن(مثل به پشت کنترل تلویزیون). فقط آسمون ایران میتونه : کمی ! تا قسمتی! نیمه ابری! همراه با بارش پراکنده!در برخی از نقاط باشه. . . ( آخر ادبیاته این جمله)! : فقط در تهران که مردم شمال شهردر سال 2011میلادی و مردم جنوب شهر در سال 70 هجری قمری زندگی میکنن! تنها ایرانیان که وقتی میخوان از خیابون رد شن به جا اینکه به چراغ عابر نگاه کنند به ماشینا نگاه میکنن که کی خلوت میشه سریع رد شن! اگه ورزشی به نام "سگ دو" وجود داشت ما ایرانیا حتما توش می تونستیم یه خودی نشون بدیم... !!! فقط یه ایرانی میتونه پیتزا رو با دوغ ,نوشابه رو با آبگوشت, سبزی رو با کوکوسبزی,

سارا.ش : شرمنده اشتباه پارسال تکرار شد .25 دی

سارا .ش : شرمنده 25 دی ماه نود{اشتباه شد}

سارا .ش : عزیزم روز تولد انسانها در هیچ تقویمی ثبت نمیشود چرا که این روز در قلب کسانی که دوستمان دارند ثبت شده است .... روزشکفته شدن غنچه وجودت راتبریک می گویم.{یادم بودامین جان شیرکوهی 25بهمنی}

بچه های بندرعباس : سلام چرامطالب جدید توی سایت نمی ذارید؟

تلنگر : سلامی مجدد فکر کنم باید دلنوشته تعریف دیگری داره یعنی اینکه داستان نیست نوشته تاریخی نیست

امیرحسین : زندگی دفتری از خاطره هاست...یک نفر در دل شب..یک نفر دل خاک..یک نفر همدم خوشبختی هاست..یک نفر همسفر سختی هاست..چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد..ما همه همسفر و رهگذریم..انچه باقیست فقط خوبی هاست.

امیرحسین : شاعر از کوچه ی مهناب گذشت لیک شعری نسرود نه که معشوقه نداشت نه که سرگشته نبود سالها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود

امیرحسین : با تمام وجود و دانسته گناه کردیم ...نه نعمت هایش را از ما گرفت نه گناهانمان را فاش کرد...اگر طاعتش میکردیم چه می کرد...

حسين :  باز باران با ترانه ... مي خورد بر بام خانه! خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل ديوانه ات کو؟ روزهاي کودکي کو؟ فصل خوب سادگي کو؟ يادت آيد روز باران گردش يک روز ديرين؟ پس چه شد ديگر. کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگين در پس آن کوي بن بست در دل تو. آرزو هست؟ کودک خوشحال ديروز غرق در غمهاي امروز ياد باران رفته از ياد , آرزوها رفته بر باد! باز باران. باز باران ميخورد بر بام خانه بي  ترانه بي بهانه شايدم. گم کرده خانه ! باز باران بي ترانه ...  باز باران , با تمام بي کسي هاي شبانه ...  مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه ...  باز مي ايد صداي چک چک غم ... باز ماتم . من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده ...  نمي دانم ... نمي فهمم ،  کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟ !!  نمي فهمم , چرا مردم نمي فهمند ؟ !!  که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد ...  کجاي ذلتش زيباست؟؟؟!!!!!!!!

سعيده محمودي : زيباترين حكمت دوستي ب ياد هم بودن است نه در كنار هم بودن

سعيده محمودي : من و خداوند هر روز صبح فراموش ميكنيم .او خطاهاي من را و من لطف او را

تلنگر : سلام خسته نباشی جای تشکر داره از زحماتتون ولی یه جاهایی ایراداتی هم وارده مثه این که در دلنوشته داستان بنویسی و یا حرفای دیگرانو نقل کنی میتونی یه عنوان به نان داستان های کوتاه و عبرت آمیز بذاری یا یه جایی مثه سخن بزر گان

رها و پارسا : عجیب است دریا...؟همین که غرقش میشوی ...پس میزند تورا...؟

سعيده محمودي : باز باران باريد/خيس شد خاطره ها/مرحبا بر دل ابري هوا/هر كجا هستي باش/اسمانت ابي وتمام دلت از غصه ي دنيا خالي.

سعيده محمودي : از گل واشده ي دورترين بئته ي خاك به تواي دوست سلام حالت ايا خوب است روزگارت ابيست؟همه اينجا خوبند ني لبك ميخواند قاصدك ميرقصد باد عاشق شده است فكر من باش كه من ب فكر توام.

سعيده محمودي : ان كس ك چرايي براي زيستن دارد باهر چگونه ايي خواهد ساخت.

سعيده محمودي : من زندگي را دوست دارم از دوباره زندگي كردن ميترسم.قانون را دوست دارم از پاسبانها ميترسم.دين را دوست دارم از كشيشها ميترسم.عشق را دوست دارم از زنها ميترسم.من ميترسم پس هستم.

سعيده محمودي : دنيا محل عمل و عكس العمل است پس بهتر است مراقب رفتارهايمان باشيم چون دير يا زئد نتيجه ي رفتارهايمان را ميبينيم

حسين : اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه   گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه   گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم   گفت: من رفتني ام! گفتم: يعني چي؟ گفت: دارم ميميرم   گفتم: دکتر ديگه اي رفتي، خارج از کشور؟   گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.   گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده   با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم يعني خدا کريم نيست؟   فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش   گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟   گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم   کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن   تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم   خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم   اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت   خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد   با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن   آخه من رفتني ام و اونا انگار موندني   سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم   بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم   ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم   گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم   مثل پير مردا براي همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم   الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم   حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟   گفتم: بله، اونجور که ميدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه   آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتي داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟   گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!   يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟   گفت: بيمار نيستم! گفتم: پس چي؟   گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟  باز خنديد و رفت ........

تلنگر : پاییز از راه رسید با همه رنگهای خیال انگیزش پاییز از راه رسید با کلیدی که دروازه ناگشوده قلب مرا گشود و چشمانم را بروی بی نظیرترین تجربه روح در عالم خاک گشود پاییز از راه رسید با ترنم بارانهای دوست داشتنی اش با قاب خیس پنجره هایش و فداکاری برگهای خشک به زیر گامهای عابرانی که عشق گمشده خویش را می جویند برگ هایی که افتادن و تسلیم و فنا را به یاد تو می اورند . . . پاییز از راه رسید هم او که سالهاست دل کوچک من پرستشگاه مهر او ست ... -------------------------------------------------------------------------------- رنگ ها ـ یعنی عادت کنی از خویش به بیرون بزنی هدف این است که ما آخر رنگ کس دیگر نشویم آگاه تر از همیشه، سر از بالین بر می داریم تا با اولین تابش نورِ پاییزی، به کوچه های حقیقت بزنیم و عبور نور را مرور کنیم. امروز آمده ام تا خود را به شاخه مهر پیوند بزنم . روزهای با تو بودن خوب است؛ خوب تر از همه سال هایی که بی تو آمده اند و رفته اند. کاش هنوز هم ......، تا می توانستم هر صبح برخیزم و سرشار از همه خوشی های جهان، به سوی تو بدوم! روزهای با تو بودن خوب است. من همه الفبای زندگی ام را از اولین روزهای آشنایی با تو آغاز کرده ام. من آغاز آفرینشم، من از هفت سالگی توانستم حرف بزنم؛ با همه کلماتی که آموخته بودم. صبح، زودتر از دیدگان خواب آلود خورشید، به سراغ چشم های پرامید و لبریز از هیجان تو آمده ام . شاید هم باید چشم های تابستانی ام را ببندم و خود را در آغاز فصلی تهی که تمام داشته هایم را تسلیم کرده است، ببینم! می توانم در حوالی همین روزها، تکاپوی شکوهمندی را که در کالبد لحظه هایی یخ زده به سوی روشنایی می رود لمس کنم. تعجب نکن اگر از پشت پنجره نگاه کردی و دیدی خودت به هیئت آرزوهایت داری برای گذشته ات دست تکان می دهی! برای تماشایی مجدد پلک بزن. هر چند هوا هنوز گرم است، ولی بگذار شاخه های ترد پلک هایت تمام بار برفی خود را زمین بگذارند و قامت راست کنند؛ به احترام چشم ها! پشت آن پلک ها چشم هایی است که قدرت معجزه کشف دارند و خداوند می خواهد بخشی از نعمت های خویش را به واسطه تو ارزانی دارد برای یاری مهربان که در گذر سالهای نبامده از خاطرم نخواهد رفت

حسين : جمعه کوير بودم تو گوشيم ماسه رفته خراب شده ديروز بردم گارانتي ، ميگه گوشيتون خرابه؟ گفتم پـَـَـ... گفت : خفه شو بي شخصيت ، بفرمااا بيــــرون آقاااا!!! گفتم ميخواستم بگم پـَـَـرت شدم رو رمل هاي کوير ، احتمالا توش ماسه رفته باشه! طرف دوساعت عذر خواهي کرده ، ميگه پس آوردين درستش کنيم؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ ، مرگ مغزي شده آوردم اعضاي قابل اهداي سالمش رو بردارين..! ********** صداي خروپفش کشتمون ! تکونش دادم از خواب پريده، ميگه سر صدام اذيتت مي‌کنه؟ ميگم پـَـــ نــه پـَـــ ـ جنس صداتو دوست دارم مي‌خواستم بت بگم سعي‌ کن تو اوج که ميري رو تحريرات بيشتر کار کن ********** با کل فاميل واسه بابابزرگم رفتيم خواستگاري، پيرزنه بهش ميگه شما تا حالا ازدواج کردين؟ پـَـــ نَ پـَـــ تک پسر خونه ست، ما 60 نفرو هم از پرورشگاه ورداشته اورده بيايم واسش خواستگاري ********* تو ماشين نشسته بوديم چند تا تگرگ خورد به شيشه ... دوستم پرسيد تگرگه؟! پَ نه پَ ابابـــيلن ! ... رزمايش گذاشتن سلاح هاي جديدشون تست کنن ! ********** لاک‌پشته ما رو ديده ، رفته تو لاکش ... دوستم ميگه: ترسيده؟ پَ نه پَ چشم گذشته ما بريم قايم بشيم ... بدو بريم بــــدو ! ********** بابابزرگم داشت تو خواب صداهاي عجيب و غريب در مياورد ! خانمم ميگه داره خرناس ميکشه؟! پَ نه پَ داره کانکت ميشه ولي چون تو محل ما ADSL نميدن از dial-up استفاده ميکنه ********* با دوستم نشستيم عکساي عروسيه اون يکي دوستمو نگاه ميکنيم ... ميگه سارا شوهرش کچله؟! پَ نه پَ مو داره فقط فرقشو گشاد باز کرده ********** بردم داداشم رو رسوندم کلاس،برگشتم ... مامانم ميگه رسونديش؟ پَ نه پَ انداختمش تو چاه اينم پيرهنشه ... ********** ميخوام برم خونه چشام قرمزه ... به رفيقم ميگم چشام قرمزه؟ ميگه آره ميخواي همينجوري بري ؟ پَ نه پَ وايميسم تا سبز شه بعد حرکت ميکنم ... ********** گاو اولي : ما !!!!!!!!!!! گاو دومي : ما !!!!!!!!!!!! گاو اولي : پ نه پ اونا! رئيس گاو داري: پــ نه پـــ و زهرمار,کوفت!!! ستاد مبارزه با پــَ نــَ پــَ - واحد دام و طيور (نکته کنکوري:چه کساني گفتند پ نه پ؟! ) ********** رفتم مغازه ميگم يه نوشابه بزرگ بدين.. ميگه خانواده باشه؟ ميگم پ ن پ مجرد باشه اهل نماز و روزه هم باشه ********** نوزاده تو بغل مامانش گريه ميکرده مامانه ميگه قربونت برم گرسنته؟ بچه هه به اذن خداوند ميگه پَ نَ پَ دارم براي گرسنگان و زلزله زدگان سومالي گريه ميکنم ********* پرسيد شبي ز حال من دلدارم گفتم که ز رنگ و بوي تو بي زارم گفتا نکند 2 تا شده شلوارت گفتم پ ن پ فقط تو را دوست دارم ********** ديشب شب اول قبرم بود نشسته بودم بالاي سر جنازم ديدم 2 نفر يهو اومدن تو قبر ! با ترس گفتم شما نکير و منکرين ؟؟؟!!! گفتن : پـَـَـ نــه پـَـَـــ کامران هومنيم اومديم بگيم تو خودت نمره ي بيستي .... !!!! *********** رفتم پرنده فروشي ميگم آقــا قناري‌هاي نر و مادتون کدومان ؟ ميگه ميخواي بخري ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ مامور منکراتم اومدم ببينم قفسشون يه وقت مختلط نباشه..! *********** تو بانک بودم نوبتم شد رفتم جلو باجه 7 ،آقاهه تقريبا ديگه منو ميشناسه انقـــد رفتم بانک گفت:لطفا" شمارتونو بديد...گفتم:شماره نوبتــمو؟ گفت:پ ن پ شماره موبايلتـو! فقط بگما من تک مي زنم تو زنگ بزن! شماره نوبتمو بهش دادم يه چکم بهش دادم کــه نقدش کنه. مي گه:مي خواي نقدش کني؟ گفتم:پ ن پ اينو دادم واسه اين کــه تو شارژ بخري زنگ بزني..!   *********** رفتم قنادي ميگم يه کيک ميخوام روش نوشته باشه پيوندتان مبارک..ميگه واسه جشن عقده؟ ميگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ختنه ست .......بريديم، با درخت کاج پيوند زديم.. *********** براي بار اول رفتم مرکز اهداي خون ... پرستار مي گه ميخواين خون بدين؟ گفتم پَ نه پَ پشه‌ايم اومديم مهموني ! بعد نيم ساعت نوبتم شده ميگه کارت ملي؟ ميگم مگه کارت مي خواد؟! ميگه : پَ نه پَ ميتوني آزادم بزني ... ليتري 700 !

سلیم قدیمی : لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند ولی خوشبحالشان که همیشه با همند.

سعيده محمودي : عمرتواززماني اغازميشود كه اختيارسرنوشت خودرادردست ميگيري.{كوروش كبير}

سعيده محمودي : دراين شهرصداي پاي مردميست كه همچنان كه تورا ميبوسندطناب دارتورا ميبافند مردمي كه صادقانه دروغ ميگ.يندوخالصانه به توخيانت ميكنند دراين شهرهرچه تنهاترباشي پيروزتري

سعيده محمودي : يادسهراب بخيران سپهري كه تالحظه ي خاموشي گفت:تومرايادكني يانكني من به يادت هستمارزويم همه سرسبزيه توست

سعيده محمودي : كاش هميشه در كودكي ميمانيم تاب جاي دلهايمان سرزانوهايمان زخمي ميشد

عاطفه قدیمی : اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد امد,چرا ما انسانها باور نداریم,که روزی خواهیم توانست به هر انچه می خواهیم دست یابیم.

عاطفه قدیمی : لبخند بزن!بدون انتظار پاسخی از دنیا....و بدان روزی دنیا انقدر شرمنده خواهد شد که به جای پاسخ به لبخندهایت به تمام سازهایت خواهد رقصید!

کدخدا : فکر کنم یه عنوان به عنوان داستان کوتاه ادبی یا جملات بزرگان یا ... بذاری بهتره

روستا زاده (به بهانه باز گشایی مدارس ) : از آنجایی که همه در این ایام به یاد دوران کودکی و دبستان خود می افتند و خاطرات تلخ و شیرین آن ایام را بیاد می آورند و با آن خاطرات که تا استخوانها نفوذ کرده لحضاتی می گذرانند متن زیر که از اینترنت جمع آوری شده تقدیم می گردد تا خاطرات خوش یاد آوری شود و انبساط خاطری شود . برای من که همه آن دوران مانند فیلم تلویزیونی از جلوی چشمانم رد می شود شما هم حتما همینطور هستید . از کله های کچل گرفته تا لباسهای وصله دار و .... یادش بخیر چقدر يادگيري اين درسها با اين عناوين شيرين بود. گاو ماما میکرد گوسفند بع بع میکرد سگ واق واق میکرد و همه با هم فریاد میزدند : حسنک کجایی ؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدت زیادی است به خانه نمی آید او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود خوب میرسد دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است کبری تصمیم گرفته حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون کبری با پتروس دوست شده و چت می کند . پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته و چت میکند آخر او کبری های زیادی را سر کار گذاشته است . پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند . او آنقدر کوتاهی کرد که سد خراب شد و پتروس در حال چت کردن غرق شد برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل راه آهن ریزش کرده بود ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد . او حتی مهمان خوانده هم ندارد او اصلا حوصله مهمان ندارد . او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد . خوش باشید – منبع اینترنت

نظري : كانت :به هيچ كس نگو دركت مي‌كنم! خودم: چون واقعا جاي جاش نيستي يا اون جا دني

حسين : در پاركينگ و باز كردم برم تو يارو اومده جلوش پارك كرده ميگه مي خواي بري تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ درو باز كردم هواي كوچه عوض شه. تا كمر رفتم تو موتور ماشينم كه ببينم چه مرگشه ، رفيقم اومده ميگه داري تعميرش ميكني ؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ دارم با مخزن روغن درددل مي كنم. كامپيوترم يه ويروس گرفته بود رفتم كلي پول آنتي ويروس اورجينال دادم، بعد سه ساعت اسكن ويروسه رو پيدا كرده پيغام داده: آيا مطمئن هستيد كه مي خواهيد اين ويروس را حذف كنيد؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ مي خوام ازش نگهداري كنم بزرگ بشه، بشه عصاي دستم نور چشام. داريم لوازم ميزاريم توي ماشين كه بريم مسافرت همسايمون ميگه داريد ميريد مسافرت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توي ماشين زندگي كنيم. سر جلسه كنكور گزارشگر اومده بالا سر بچه ميگه اومدي كنكور بدي؟  پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببينم چه خبره اينجا شلوغه!  ديشب رفتيم استخر طرف ميپرسه: ميخواين شنا كنين؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ مي خوايم از امكانات رفاهيتون بازديد كنيم. به راننده تاكسيه ميگم مرسي نگه داريد مي گه پياده مي شي؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ مي خوام ببينم لنت و ترمزت سالمه؟ به شوهرم ميگم موجودي حسابت چقدره؟ ميگه: پول ميخواي؟  پـَـَـ نــه پـَـَـ مي خوام ببينم چقدر ديگه با بيل گيتس فاصله داريم با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ كه عسل طبيعي مي فروشه؛ نوبت ما كه ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم. رفتم فروشگاه ميگم سيخ داري؟ ميگه برا كباب؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ برا خاروندن ديافراگمم از تو دهنم مي خوام. ساعت 11 اومدم خونه همسرم ميگه الان اومدي؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ 2ساعت پيش اومدم الان تكرارش داره پخش ميكنه. گفتم غم تو دارم..گفتا غمت سر آيد… پـَـَـ نــه پـَـَـ مي خواي يه عمر غم تو رو داشته باشم؟! تو اداره پشت ميز كارم نشستم،ارباب رجوع اومده ميگه كارمند اينجايين؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ رئيس سازمان هوا فضاي ناسام اومدم فقط كار تورو راه بندازم! با دوستم رفتيم خريد.برگشتيم ديديم ماشينش نيست ميگه: دزديدنش؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ خسته شده بود از بس منتظر ما وايساد. اس ام،اس داد گفت من ميرم خودتون بياين! ميگم آقا خمير دندون سفيد كننده مي خوام؟ ميگه برا دندونات؟  پـَـَـ نــه پـَـَـــ مي خوام كاسه دستشويي رو برق بندازم. مگس اومده تو خونه رفتم حشره كش آوردم زنم ميگه ميخواي بكشيش؟  پـَـَـ نــه پـَـَـ ميخوام بزنم زير بغلش بوي عرق نده سوسك اومده تو اتاق دمپايي رودادم همسرم...ميگه بزنمش؟؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ بده پاش كنه تندتر بدوه !! رفتم داروخونه…ميگم باند دارين؟ميگه واسه زخم؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ بانده فرودگاه حياط خونمون خراب شده…بابام همينجور داره با هواپيماش دوره خونه ميچرخه. ميگم لباسا رو انداختي تو وان بشوري؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ ميخوام سوراخاش پيدا شه پنچريشونو بگيرم. رفتم داروخونه به يارو ميگم شامپو ويتامينه ميخوام! طرف با يه قيافه حق به جانب كه مثلا خيلي حاليش ميشه و من چيزي حاليم نيست ، به يه حالتي غمزه مانند ميگه شامپو واسه موهات ديگه؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ شامپو ويتامينه واسه فرش ميخوام كه گل هاش سريع رشد كنن. پليس ماشينو خوابونده .رفتم خلافي و جريمه دادم،كاراشو كردم،بعد رفتم پاركينگ تحويلش بگيرم.مسوولش ميپرسه: اومدي ماشينو ببري؟؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ اومدم ملاقاتش! براش 2 نخ سيگار آوردم تنهايي بش بد نگذره! ته صف نونوايي وايسادم. يارو مياد ميگه شما هم تو صفي!؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ نقش زنبيلو بازي مي كنم منتظرم صاحابم بياد. تو حياط آتيش روشن كردم. داداشم ميگه ميخواي كباب بزني؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ دارم با سرخپوستاي ونزويلا تبادل اطلاعات سياسي مي كنم. سر سهروردي وايسادم . ميگم راه آهن .. تاكسيه اومده ميگه مطمني ميبرنت؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ اومدم منتظر تو بمونم بهت بگم راه آهن تو بگي نه … بعد باهم بخنديم ، سرانه خنده مملكتو بالا ببريم. به يارو ميگم شارژر سوزني نوكيا داري؟ ميگه ميخواي  گوشيتو شارژ كني؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ مي خوام شلوارمو وصله كنم.

مه آلود : آمده ايم براي حيراني و جست و جو متفكر و متحير در ابعاد چيزي به نام زندگي كه معلوممان نشد چيست! تصادف/سوء تفاهم/كشف و يا اتفاق و هر كس راهي جست براي حيراني هاي عاشقانه و عارفانه خوب كه نگاه كرديم ديديم پيري ايستاده و آتشگرداني را ميچرخاند و هزار جرقه در اطرافش... ما جرقه هاي آتش گردان خدائيم...

کدخدا : در لحظه ای که با یک انسان روبه رو می شوم و او را توی خویش می خوانم ، او تغییر می کند . در آن لحظه او جزیی از مجموعه ای از اجزا نخواهد بود . او یک اویی میان اوها و مرزبندی شده میان اوها ، نخواهد بود . من انسانی را که تو خطاب می کنم ، تجربه نمی کنم . از طریق گفتگو های خلاق ، با او رابطه سازی می کنم . و فقط وقتی این رابطه را قطع می کنم ، می توانم دوباره او را تجربه کنم . تجربه تو ، یعنی دوری از تو . پس من از تجربه تو ، چه به دست می آورد ؟ هیچ . چون من ، تو را تجربه نمی کند . پس من از از تو چه می داند ؟ همزمان همه چیز را . چون هیچ جزیی را ، تفکیک نمی کند . برخورد تو با من ، مو هبتی است از جانب تو و نه نتیجه جستجو های من ... انسان در روبه رویی با تو ، من می شود . تقدیم به *یک دوست*

سام : گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !

سام : زیر باران رفتن بهانه بود...شانه به شانه راه رفتنت را دوست می داشتم...

سام : سودای شگفتن با تو نم نم آید به هراس و من و ابر رسیده از راه به تمنای بهاری که ببارد در جان زمزمه ات کردم باز درود... درود... تو را این دوباره زیستن درود

سام : www.shirkohi.blogfa.com

یک دوست : لطف کنید این تیتر مقاله رو از روی این نوشته بردارید و بنویسید جهت اطلاع چون اطلا مقاله نیست.

سام : دنیا آدمهایی دارد که سکوت تو را در برابر ضعف ادبشان پای نفهمی تو میگذارند نه بزرگواریت

: ............. ميان ادميان چيزي نيست جز ديوارهايي كه خود ساخته اند. (تولستوي) عاطفه قديمي

فريبرز رجبي پور : از اوناييكه به من لطف دارن ممنونم.در ضمن بهتر نيست به جاي اين كه بگيم كوروش كبير از كوروش بزرگ استفاده كنيم؟

سام : سلام میخواستم بگم بعضی دوستان جملات بزرگان در اینجا نقل میکنند به نظر من بهتره یه موضوع به عنوان سخن بزرگان در سایت ایجاد کنی که با دلنوشته تفاوت داشته باشه ممنون

سام : سلام به همه من چند وقتی نبودم واسه همین نتونستم نظر بذارم میخواستم از پدرم تشکر کنم اینجا واسه روز پدر مطلبی نبود و من به همین چند جمله در برابر زحمات بیدریغ پدران سرزمینمان تشکر میکنم به پنجره دلم تلنگر میزنی عطر آشنایی در فضا پراکنده میشود و من باور میکنم حتی اگر در دوست ها هم باشی من گرد و غبار و دلتنگی روزگار را از یاد خواهم برد یاد آنروزها بخیر که بوی مهر دستان تو عطر محبت را در حیاط خانه مان پر میکرد و نگاهت خلاصه تمام مهربانی ها بود و من خیلی خوشحالم که شاید بتوانم گوشه ای از محبتهایت را جبران کنم من گذشت را از تو آموختم و دیدم که تو همه خوبیها را نخست برای ما میخواستی به من آموختی که بتوانم بهتر زندگی کنم و به خاطر این با هم بودن خدا را شاکرم میدانم که روزهای خیلی سختی را گذراندی و هیچگاه اندوهت را به ما نشان ندادی دلم میخواهد به پاس این همه بزرگی و مردانگی تو دستهای پر مهرت را برای همیشه ببوسم لحظه های من با تو سرشار است شاید آن روزها نمیدانستم که هر واژه ای را که میگویی سر فصلی بزرگ است در زندگی من اما حالا خوب میدانم که باید دفتری را بردارم و پر کنم از تمام واژه هایی که توان ساختن راهی نو اندیشه ای بزرگ را به من بخشیدی اشتیاق گاهی در کلمات نمیگنجد بودنت هدیه است برای قلب کوچکم و آرزویم شادی دل دریایی توست دوستت دارم پدر روزت مبارک

حسين : در زمانهاي بسياردور وقتي كه پاي بشر به زمين نرسيده بودتمام فضيلتهاو خبيثتها دورهم جمع شده بودندخسته تر وكسل تراز گذشته!!كه ناگهان زكاوت فرياد زد كه بيايد بازي كنيم مثلا قايم باشك!همگي از پيشنهادش شاد شدن.ديوانگي فرياد زد كه من چشم ميگذارم از اونجا كه هيچكس دوست نداشت دنبال ديوانگي بگرددهمگي قبول كردن!ديوانگي جلوي درختي رفت وشروع به شمردن نموم1....2....3...يكي يكي خودشان را پنهان كردند لطافت خود رابه شاخ ماه اويزان كرد!دروغ  ته درياچه،هوس در مركز زمين،طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود،،وووووو!همه خود راپنهان كردند جزء ((عشق))از اونجا كه همه ميدانيم پنهان كردن عشق كاريست بسيار مشكل!!!ديوانگي داشت ميشمرد90...91...92!وقتي شمارش ديوانگي به100رسيد عشق ناگهان درون بوته رز پنهان شد!ديوانگي فرياد زد كه دارم ميايم اولين كسي راكه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبليش امده بود خودراه پنهان كند!!لطافت رايافت كه به شاخ ماه اويزان بود دروغ ته درياچه!هوس مركز زمين! همه را پيدا كرد بجزء عشق!او از پيدا كردن عشق نااميدشده بود ناگهان حسادت در گوشهايش زمزمه كردكه توفقط بايد عشق راپيدا كني و اون در درون بوته رز است!!!ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند وبا هيجان ان را درون بوته فرو كردچندبار ان كار را انجام داد تاباصداي ناله اي متوقف شد عشق ازميان بوته بيرون امد دستهايش راجلوي چشمانش گذاشته بود وازميان انگشتهايش خون ميچكيد!!اري!اري عشق كورشده بود ديوانگي فرياد زد كه چه كردم چگونه ميتوانم تورا درمان كنم؟ عشق درجوابش گفت تو نميتواني درمانم كني فقط راهنمايم باش!!!!!!! (((واز ان روز است كه عشق كورستو ديوانگي هميشه همراه او))) 

حسين : خدايا: ما را ببخش به خاطر همه درهايي که زديم، و هيچ کدام درخانه تو نبود!!

ماشلزا : روز مرگ روز مرگم ، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید! همه را مست و خراب از می انگور کنید... مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا ،حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ ، پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ... جای تلقین به بالای سرم دف بزنید شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید. روز مرگم وسط سینه من چاک زنید ، اندرون دل من ،یک قلم تاک زنید ... روی قبرم بنویسید وفادار برفت، آن جگر سوخته خسته از این دار برفت .

حسين : نيا باران!!! زمين جاي قشنگي نيست،من ازاهل زمينم،خوب ميدانم که گل درعقد زنبوراست ولي سوداي بلبل داردو پروانه را هم دوست ميدارد!!

حسين : با اجازه محيط زيست  دريا،در دريا دکل مي‌کاريم  ماهي‌ها به جهنم!  کندوها پر از قير شده‌اند  زنبورهاي کارگر به عسلويه رفته‌اند  تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند  چه سعادتي!  داريوش به پارس مي‌نازيد  ما به پارس جنوبي! 

حسين : رو در بهزيستي نوشته بود::شير مادر ، مهر مادر ، جانشين ندارد! شير مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد! پدر يک گاو خريد و من بزرگ شدم اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت جز معلم عزيز رياضي ام که هميشه ميگفت: گوساله ، بتمرگ! 

حسين : از آجيل سفره عيد  چند پسته لال مانده است آنها که لب گشودند؛خورده شدند آنها که لال مانده اند ؛ مي شکنند!  دندانساز راست مي گفت: پسته لال ؛ سکوت دندان شکن است ! 

حسين : مسلم عزيز اگه إمكان داره نظراتي كه به دلنوشتها ربط نداره تفكيك كن يا به ارشيو منتقل كن چون ما كاربر موبايلي هستيم صفحه خيلي طولاني ميشه

شهریار میرزایی : مهندس سفیدی عزیز خسته نباشید .من واقعا نوشتن بلد نیستم .ولی همه دوستان نویسنده باور کنند که همیشه خوب مطالعه مکنم.البته در حرفه خودم که سازندگی خیلی تلاش میکنم که در انتظار یک خبر خیلی خوش هستم.از مطالب شیرین دوستان در همه قسمتها استفاده میکنم.همشون جالب هستند .بخصوص دل نوشته های خانم سعیده محمودی .آقای شاعر (شیرزاد حسنی که واقعآ زیبا سرودن).آقای مهیار امینی .سام .رهاوپارسا.امیر حسین و همه دوستانی که تلاش میکنند اطلاعات خوب در اختیار ما میزارن متشکرم .تی جان قربان

سعيده محمودي : دلتنگي حس نبودن كسي است ك تمام وجودت ب يك باره تمناي بودنش را ميكند.

بهمن معصومی شیرکوهی : سالگرد 31 خرداد نزدیک است یادی از رفتگان بکنیم

رها و پارسا : WWW.SPINAS86@YAHOO.COM

رها و پارسا : من لبالب هوس قصه هاي توام.....هزار و يك شب ذيگر بخوان كه بيدارم....

سعيده محمودي : دريا باش تا اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد سنگ غرق شود نه انكه تو متلاطم شوي.

سعيده محمودي : نيا باران زمين جاي قشنگي نيست من از جنس زمينم خوب ميدانم در اينجا هر كه باشد از تيار حيله ونيرنگ ميماند:نيا باران زمين جاي قشنگي نيست در اين اقليم اگر فهمند مردم اهل عشقي زود ميرانند نيا باران در اينجا گر كه گوييراست نابودي !ببايد گفت احساسي دروغي.نيا باران زمين جاي قشنگي نيست!!!!!

محسن حبيبي : تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من كرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتی و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم و من اندیشه كنان غرق این پندارم كه چرا خانه كوچك ما سیب نداشت

سعيده محمودي : عشق يعني مادر.صبر يعني 1زن.مهر يعني دختر.نور يعني خواهر!هر چه هستي عشق يا صبر.مهر يا نور روزت مبارك.

رها و پارسا : دوستت مي دارم بي انكه بدانم چه وقت و چگونه و از كجا.دوستت مي دارم ساده وبي پيرايه؛بي هيچ سد وغروري:اين گونه دوست مي دارمت چرا كه براي عشق ورزيدن راهي جز اين ندانم/راهي جز اينكه نه مني در ميان بماند و نه تويي؛انچنان نزديك كه دستهايت به روي سينه ي من دستهاي منند/انچنان نزديك كه چشمهايت را خواب من فرو مي بندند... پابلو نرودا

سعيده محمودي : گفتم خدايا از همه دلگيرم.گفت:حتي از من؟گفتم دلم را ربودند.گفت:پيش از من؟گفتم يار ميخواهم.گفت:بهتر از من؟گفتم كه تنهاترينم.گفت:كه تنها تر از من؟گفتم كه چقدر از من دوري.گفت:تو يا من؟گفتم كمك خواستم.گفت:به غير از من؟گفتم كه دوستت دارم.گفت:اما نه بيشتر از من!!!

سام : سلام خوبی مهندس جان نظر قبلی ام برای روز مادر بود میشه ویرایشش کنین و آخر جمله بنویسین تقدیم به مادران سرزمینم

سام : این نامه استثناییست ، من رنج می‌برم اما سکوت می‌کنم. و دلم می‌خواهد نباشم و محو شوم؛ اما شاهد اینها نباشم. می‌دانم‌ این‌ نامه‌ را که‌ برای‌ تو می‌نویسم‌ چیز جُز آینه‌ نیست !آینه‌ ای‌ که‌ غرورِ خود را در آن‌ها می‌نگری‌... با این‌ همه‌ من‌ چمدان‌ِ عشق‌ِ تو را حمل‌ می‌کنم‌ وَ بسیار خردسندم از اینکه در چمدان دسته سفید تو زیباترین روزهای عمرمرا با خود داری! گرفته‌ام‌ !فریاد می‌زنم ‌حتی اگر آخرین‌ فریادِ زنده‌گی‌اَم‌ باشد ـ صدایت‌ بخش‌ِ عظیمی‌ از زنده‌گی‌ِ من‌ بود !! شادم ازسال‌هایی‌ که‌ با تو بودم!برای‌ تشکر از تو آمده‌اَم‌وَ تشکرازغنچه‌های‌ غمی ‌که‌ در دلم‌ شکوفاندی‌ !به‌ من‌ آموختی‌ دوست‌ داشتن‌ِ را! برای‌ تشکر از تو آمده‌اَم‌ وَ شب‌های‌ درازِ اندوه‌ُ برگ‌های‌ زردی‌ که‌ به‌ من‌ بخشیده‌یی‌ ! اگر نبودی‌ ، نمی‌آموختم‌ لذّت‌ نوشتن‌ بر برگ‌های‌ زرد، شوق‌ اندیشیدن‌ به‌ رنگ‌ِ زرد، وَ زیبایی‌ دوست‌ داشتن‌ِ رنگ‌ِ زرد را... به‌ خاطرِ سفیدی‌ِ یاس‌ها از تو ممنونم‌ !

رها و پارسا : چترها را ببندیم ، به ضیافت قطره های پاک باران برویم و بگذاریم باران گناهانمان را پاک کند و بشوید.نگاه خسته مان را زیر باران تازه کنیم چرا که فردا طلوع پاک رویاهاست. چترهارا ببندیم باران زیباست...!

رها و پارسا : در مهرباني همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ يکيست . . .

رها و پارسا : گاهی باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست...گاهی از غصه تنها شدنش میبارد ...!!!

رها و پارسا : انجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.............

سعيده محمودي : هيچ كس انقدر فقير نيست كه نتواند لبخندي به كسي ببخشد..........و هيچ كس انقدر ثروتمند نيست كه به لبخندي نياز نداشته باشد.........

حسین : یک بار آمدیم شیرکوه یک آقای سفیدی نام راهنمای ما شد و تا دیورش و پایه درفک ما را همراهی کرد. 5000 تومان بیشتر نتوانستم بهش بدهم چو اگر می دادم باید پیاده برمی گشتم رشت. ازش تشکر می کنم و عذرخواهی.

سعيده محمودي : مرا اين گونه باور كن.....كمي تنها.كمي بي كس.كمي از يادها رفته......خدا هم ترك ما كرده.خدا ديگر كجا رفته؟......نمي دانم مرا ايا گناهي است؟؟!!

سعيده محمودي : تو باراني!كسي به باران عادت نمي كند هر وقت بيليد دوست داشتني است.

سعیده محمودی : وقتی به اضافه ی خدا باشی منهای هر چیزی میتوانی زندگی کنی.

سام : رازقی پرپر شد، باغ در چله نشست تو به خاك افتادی، كمر عشق شكست ما نشستیمُ تماشا كردیم... مجید جان یکسال گذشت چگونه ای اینجا خبر تازه ای نیست یکسال گذشت ... از روز نخستی که برای همیشه پر کشیدی و رفتی و ما فقط تماشا کردیم و گریستیم ، و من خواستم خستگی های ذهن پریشانم را در سطر سطر کلمات این وبسایت به تصویر بکشم و مطماً باش اندازه تمام بودن ها و نبودن هایت بهت فکر میکنم . وسوسه ننوشتن در اینجا که دوستش دارم بارها به سراغم آمد اما نمی دانم چرا نخواستم ننویسم! شاید بخاطر این بود که خاطراتی داشتم و برایم سخت بود ننوشتن در جایی که خود می خواستم و برای ..... و این دومی را کسانی از من دریغ کردند تا آنگونه ببینم که دوستش دارم نه آنطور که من میدیدم! باورم نمیشه داره 2 اردیبهشت نزدیک میشه باورم نمیشه یک سال گذشت...!! آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه یک ساله که روح خونواده ات سیاه پوشه گرچه رخت عزا رو از تنشون در آوردن... یک ساله که خاک هم نتونسته اونا رو از تو دور کنه... یک ساله که خاک هم این داغ رو سرد نکرده یک ساله که سنگ سرد مزارت دلمون رو سرد نکرده یک ساله که می سوزیم.... یک ساله که چشم های بارونی مادرت نتونست آتیش دلش رو خاموش کنه... یک ساله که همچنان همه وجودمون می سوزه... یک ساله که چشم های منتظر و اشکبار مون منتظر نگاهتن... یک ساله عقربه های ساعت لحظه پر کشیدنت رو بیادمون میارن... یک ساله شب و روز میان و میرن بی اونکه تــــــــــــــــــــــــو بیای آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ مجید جان یک ساله مزه غم .. بی پناهی...تنهایی...هیچی...پوچی...سردرگمی و هر چی که فکر کنی رو چشیدیم... میدونی تو این مدت که نبودی بارها دلمون شکست... تو هم منو ببخش ... ببخش منو که بدم و مثل تـــــــــــــو خوب نیستم 2 اردیبهشت نزدیکه... روزی که بعد سال ها اولین بار تنها رفتی سفر... روزی که تنهایی رفتی و ما رو جا گذاشتی... میدونی تو این مدت هزاران بار مردیم و زنده شدیم... دیگه دستام نای نوشتن ندارن دیگه چشمام صفحه رو خوب نمیبینن... نفسم تو سینه سنگین شده.... تا منو برسونن به لحظه رفتنت... ساعت رفتنت.... لحظه ای که قلب مهربونت از تپیدن ایستاد... یعنی داغ همیشه بر دل مان... تقدیم به روحی که روح مرا پذیرفت امیدوارم تا ابد خجسته باشی در غربت مرگ هیچ اندوهی نیست آنان که عزیزترن آنطرف بیشترن آهای مرگ صدام کن خوب میدانم که امدنت را نیز چون رفتنت هرگز باور نخواهم کرد... ****به انتظار طلوعی دیگر مینشینم****

شیرزاد : سلام مسلم عزیز .اگه برات امکان داره شعر های شاعران را در صفحه اصلی همین جا یعنی اون بالا نه در جای نظرها ، قرار بده من شعر های خوبی در بخش نظرات دیم این جوری فکر کنم به تعداد شاعر های این صفحه ات افزوده خواهد شد .یک شعر تقدیمی مکشمت اگه در بخش نظرها قرار بدی خواب زمستانی هر پاییز تو می آیی رنگ می شوی درختان را زیبا می کنی اما رخ از من بر می گیری چنان که به شمارش برگهای پاییز افسرده می شوم زمستان تو را در خود مدفون می کند من در خیال که تو غنوده ای سنگین! چشم می سایم تا خوابی راحت تا زمستان سرد را به خاطره بسپارم اما تو ! پشت سنگین پلکهایم بیدار می شوی گویی که غنوده ای در من هرچه عمیق تر می شود خوابم تو بیدارتری به شمارش خوابهای زمستانی ام

رها و پارسا : دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم

رهاو پارسا : عشق من ، ای آیه ی مکرر آرامش میخواهمت هنوز ، آری هنوز هم دریای آرزو ، در این دل شکسته ی من موج می زند ، راهی به دل بجو!

رهاوپارسا : عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق که درد کوچکي نيست فراوان است.شريعتي

رهاو پارسا : بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید. هرچند حال آن جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن! – دکتر شریعتی

رهاو پارسا : عشق من ، ای آیه ی مکرر آرامش میخواهمت هنوز ، آری هنوز هم دریای آرزو ، در این دل شکسته ی من موج می زند ، راهی به دل بجو!

بجه هاي بندرعباس : سال نوروبه اهالي عزيز و مهربون شيركوه بخصوص خانواده هاي دوست داشتني شهريور و سفيدي و پيروز تبريك مي گيم .اميدواريم سالي خوب و خوش همراه باموفقيت داشته باشيد.

مهیار امینی : : بهارانه برای شیرکوهیان: ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت "حافظ" ************************** بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را از آن پيغامبر خوبان پيام آورد مستان را زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت شنيد آن سرو از سوسن قيام آورد مستان را ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل چو ديد از لاله کوهی که جام آورد مستان را ز گريه ابر نيسانی دم سرد زمستانی چه حيلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد که سرمای فراق او زکام آورد مستان را درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ز پنهان خانه غيبی پيام آورد مستان را چو خوبان حله پوشيدند درآ در باغ و پس بنگر که ساقی هر چه دربايد تمام آورد مستان را که جان ها را بهار آورد و ما را روی يار آورد ببين کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را ز شمس الدين تبريزی به ناگه ساقی دولت به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را ((مولانا )) ************ بخــــوان ای بلــبل خوش خوان که باز از نو بهار آمد نسيـــــم رفته زين گلشــــــن به رخش گــــل سوار آمد گذشت آن حسرت پائــــــــــيز ، بهار آمد فرحت انگيز زغـــــــم شد ساغــــــرم لبريز، بهار خـــوشگوار آمد بخــــــوان مرغ هـــــزارآوا ، کنون آهنـــــگ دلشادی که رنگين شد چمن از گل ، درخــت اکنون به بار آمد بهر سو جلوهً رنگ است ، سرور عشق و آهنگ است طبيــــــعت مست اورنگ است ، بهاران هم خمار آمد بهاران جلوه ها دارد ، مگر سير و صـــــــــــفا دارد؟ چه رازی در قـــــــفا دارد ، که باز از نو چو پار آمد زدشـــــت و دامـــــن صحرا ، زشــــــور و نالهً دري به گــــــوش آيد همـــــين آوا ، بهـــــــار آمد بهار آمد

مهیار امینی : عیدانه برای شیر کوهیان: آنچه را ویرانگر پاییز در هم ریخت؛ غارت کرد، برد، آنچه را سرماي دی؛ یک سر به نابودی سپرد، آنچه را کولاک بهمن زير پاي خود فشرد، باز می سازد بهار! تار و پودش تشنه ي سازندگی است، در نهادش نیروی جان آفرین زندگی است، با نسیمش هرچه خواهی، سبز و سرخ و رنگ و بوست، وین همه آبادي و شاد ي از اوست، بوي جان می آید اینک از نفس هاي بهار! دست ها ي پرگل اند این شاخه ها بهر نثار، چون بهار، اي همسفر! اي راهی این رهگذار، همتی سازنده از جان نفس هایت برآر، با پیام دلکش: «نوروزتان پیروز باد» با سرود تازه ي: «هر روزتان نوروز باد» شهر سرشار است از لبخند از گل؛ از امید تا جهان باقی است این آیین جهان افروز باد !

Nazari : کوتاه ترين داستان ترسناک دنيا نيز داستان زير است که نويسنده اش مشخص نيست! آخرين انسان زمين تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!

Nazari : کوتاه ترين داستان کوتاه جهان توسط " ارنست همينگوي " نوشته شده است: For Sale: Baby Shoes, Never Worn. براي فروش: کفش بچه، هرگز پوشيده نشده.

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم ، دیدن آنچه که همه می بینند هنر نیست فقیر آن نیست که کم دارد ، بلکه آن است که بیشتر می طلبد بزرگترین اشتباه آن است که انسان از اشتباه کردن بترسد برای آدم های فعال 7 روز هفته دارای 7 امروز است و برای آدم های تنبل 7 روز هفته دارای 7 فردا ماموریت ما در زندگی بی مشکل زندگی کردن نیست ، با انگیزه زندگی کردن است

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : جواز بهشت روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم. فرشته گفت: این سه امتیاز. مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم. فرشته گفت: این هم یک امتیاز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم. فرشته گفت: این هم دو امتیاز. مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند. فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : قلب با دهان نسبت معکوس دارد آنان که قلبهایی بازترووسیع تردارند دهانهایی بسته تر دارند

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : فقط دريا دلش آبي تر از من بود.. و من از دريا..دلم دريا.. فقط اين را ندانستم !!! چرا گشتم چنين تنها تر از تنها !!.. به هر آبي شدم آتش.. به هر آتش شدم آبي.. به هر آبي شدم ماهي.. به هر ماهي شدم دامي.. به هر نا محرمي ساقي.. به هر ساقي مي باقي.. و تو اين را ندانستي !! چرا گشتم چنين عاصي؟

ش ق : دیشب به خوابم که پا گذاشت رفتم از پرستو های درمانده از کوچ مژدگانی بوسه گرفتم دست هایش را گرفتم گفتم:از ان هنگام که قلب مهربانی ات ایستاد دیگرکسی نبض هیچ ستاره ای را نگرفت و چشم های من پا به ماه هر نوزاد گریست با این همه پاسخ سلامم راکه گرفتی احوال اهالی زندگی را پرسیدی گفتم:یک چند گاهی است از زندگی خبری ندارم اما می دانم زندها به دعاگویی اندک بهانه ای برای زندگی مشغولند گفتم:دست های من از زندگی حتی از مرگ هم کوتاه است خودت که بهتر می دانی این روزها دیگر هیچ پرستویی بی گدار به کوچ نمی زند دیگر حتی هیچ قناریی بهار را به روی خودش نمی اورد کاش کسی به انها می گفت که:همیشه درنگ.ضمانت پرنده نیست گفتم:اینجا زندگی را درزمستان می خوابند وهر سال هم نوروز از گرد راه نرسیده می روند بهار را نارس وکال از سر شاخه های باد می چینند اما... گاهی وقت ها هم شقایقی را می گیرند و به جرم سرخی گونه هایش سنگ سار حرف و کنایه می کنند هنوز ایا به هر غنچه که می رسی زودتر سلام می کنی؟! می گویند هنوز خدا را در بارانی ترین لهجه عشق زمزمه می کنی چرا سکوت کرده ای .ای بی تعارف ترین قناری در لکنت زار سکوت اخر چرا این اندازه زود می روی؟ هنوز که به اذان خداحافظی یک درد دل وقت داریم رو که بر گرداندی شانه هایت از گریه می لرزید من سکوت کردم اماپیشانی ام شرجی ترین موسمش را عرق می ریخت اکنون که تو رفته ای دیگر هیچ کس از ان شب خواب را درحوالی چشمان من ندیده است

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : تو ناخدای عشقی ، من ساحلی غریبم / لنگر بزن مسافر ، من خاک هر رفیقم .

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : عاشقی چیزی برای هدیه نیست / طرح دریا و غروب و گریه نیست / عاشقی یک کلبه ی ویرانه نیست / صحبت از شمع و گل و پروانه نیست / عاشقی تنهای تنها یک تب است / بی تو مردن در سکوت یک شب است .

امیرحسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : دم به دم ساعت به ساعت خواهمت / گر خوشم یا ناخوشم در هر دو حالت خواهمت / گر زبانم را به جرم خواستنت بیرون کشند / آن زمان ای مهربان من با اشاره خواهمت .

: به نظر من شعرهای خود را در این سایت قرار دهید و بازدید کنندگان امتیاز بدهند از 1 تا 10 امتیاز بدهند . شعر برنده را در صفحه اصلی قرار دهید

ل ر : راجع به شعر من نظر بدهید جایزه بگیرید .

: دوستان عزیز خواهشمندم نوشته های خود را در این سایت قرار دهید که به دل بنشیند .یاسی

عشق پنهان از ل.ر : چشمانم را باز کردم زندگی را سیاه دیدم چشمانم را بستم عاشقی رازیبا دیدم هر لحظه تنفس تو نشون از زندگی به من داد دستهای زیبایت امید زندگی را در من ساخت من توی کویر تشنه خودم را محتاج آب دیدم هر لحظه صدا ی آب را در دریای خروشان می شنیدم ل .ر

ل.ر : ای خدا دلم دنیای غم سینه ام مالامال از ماتم زندگیم هیچ و نابود دلم همچنان پر از امید ای خدا برسون یارو تا با هم بخونیم قصه ماتم ای عشق من کجایی دلم شده پر از جدایی ای پرنده ی زیبای عشقم چرا پر زدی از قفس این دلم دل من برای تو قفسی بود ای پرنده ی زیبا ای زیبای دنیای من تا کی حرف از جدایی بزنم حرف از گریه و زاری بزنم شبها به یاد تو ای زیبای من می خوابم توی خوابم تورا به یاد می آورم اومد بهت بگم دوستت دارم اشکام نذاشت اومدم بهت بگم فقط تو رو دارم عشقت نذاشت دلم همش سراغ تو را می گیره همش به یاد تو گوشه ایی میمره ای از همه عاشقتر ای از همه معصوم تر فقط تو رو دارم فقط تو را دارم توی کاغذ می نویسم (( دوستت دارم )) تا تو بدونی فقط تو رو دارم تقدیم به همه عاشقان این سایت روز عشاق بر همه مبارک از طرف یک شاعر تازه کار که ترجیح داده برای اولین بار شعرشو توی این سایت قرار بده فقط خواهشمندم نظر بدهند مخصوصا شاعران این سایت .

حامد سندس : با تشکر از مدیریت وبلاگ و همه عزیزانی که از این سایت حمایت میکنند اتفاقی از این سایت د یدن کر دم بسیار زیبا و پر محتوا بود از مطالب همه دوستان استفاده کردم به ویزه مطالب بسیار زیبای جناب آقای امیر حسین حسن زاده

امیر حسین حسن زاده(به همت برادر صدر) : يك شبى مجنون نمازش راشكست.بی وضودركوچه ى ليلانشست عشق،آن شب مست مستش كرده بود.فارغ ازجام الستش كرده بود گفت يارب ازچه خوارم كرده اى. برصليب عشق دارم كرده اى خسته ام زين عشق دل خونم نكن.من كه مجنونم، تومجنونم نكن. مرداين بازيچه ديگر نيستم.اين تووليلاى تو.من نيستم! گفت اى ديوانه، ليلايت منم. دررگت پنهان و پيدايت منم. سالهاباجورليلا ساختى.من كنارت بودم ونشناختی

تورينگ طلا : دمتون گرم يه پنجره ام براي فرستادن عكس ها بگزاريد ما دوست داريم عكسمان دراين سايت باشد ها ها ها*

امير حسين حسن زاده : در مهرباني مانند باران باش چون در هنگام ترنمش علف هرز و گل سرخ يكيست

امير حسين حسن زاده : فراموشم مكن شايد سالها بعد در گذرجاده ها بي تفاوت از كناره هم بگذريم و بگوييم ان غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود

اميرحسين حسن زاده : فراموش كردن دوستان بزرگ لطمه زدن به قانون خاطره هاست

بچه هاي بندرعباس : باتشكرازسايت زيبايتان كه ماراازفاصله ي دور به روستاي زيباي شيركوه نزديك كرديد.

اميرحسين حسن زاده : امروز را براي بيان احساس به عزيزانت غنيمت شمار شايد فردا احساسي باشداما عزيزي نباشد...

اميرحسين حسن زاده : ساكنان دريا پس از مدتي صداي اب را نمي شنوند چه سخت است قصه عادت

امير حسين حسن زاده : فلسفه الاكلنگ اثبات بزرگي كسيست كه فرو مي نشيند تاديگري پرواز را تجربه كند

سام : رویاهی فراموش شده... "شما در این جهان پهناور کسی را به من نشان بدهید که ابرها را بیش از من دوست داشته باشد! یا چیزی زیبا تر از آنها نشانم دهید. آنها بازیچه اند و آسایش چشمها و برکت وهدیه پروردگار. آنها هم خشم و هم قدرت مرگ آفرینی در خود نهان دارند و هم لطیف و نرم. آرام و نرمخوی چون روح نوزادان و زیبا و فیاض مانند فرشتگان خدا. ولی در عین حال دلتنگ و افسرده .... آه که این ابرهای نا آرام چقدر زیبا هستند! من کودکی نا آگاه و نادان بودم وآنها را دوست می داشتم. به آنها نگاه می کردم و نمی دانستم که من هم مثل همین ابرها در زندگی سرگردان خواهم گشت. به هر جا عین بیگانگان سفر خواهم کرد. بین زمان و جاودانگی سرگردان خواهم شد. " نمی دانم این احساس شادی است یا دلتنگی شمردن ثانیه ها را دوست می دارم چون می دانم که توداری در امتداد آنها نفس می کشی هر کجا که هستی در آن سوی افقهای دور دست. آری من نفسهای تو می شمارم و.... ای دوست تو هم بشمار... شاید این ... آخرین نفسهایم را.

ماشلزا : از بازي 7سنگ بدم مي آيد ميترسم انقدر سنگ رو سنگ بذاريم كه ديوار سنگي بين مرا بگيرد، بيا لي لي بازي كنيم تا با هر رفتني دوباره برگرديم

مرتضی امینی شیرکوهی : صدای هر من ناصرش قلبم از جامی کنه اگه بدادش نرسی دشمن روسینش می شینه ازکوچیکی مادر من گفته فقط بگو حسین فرارسیدن اربعین حسینی تسلیت باد

سعیده محمودی : کودک فال فروش را گفتن جه می کنی؟گفت به انان که در دیروز و امروز خود مانده اند فردا را میفروشم.(دکتر شریعتی)

سام : می‌خواهم بنویسم می‌خواهم آوازهای مردمانم را بنویسم می‌خواهم بشنوم صدایشان را وقتی ترانه های تاریکی را می خوانند می‌خواهم چنگ اندازم به آخرین نغمه هایی که از میان نای در هم شکسته از های های اشک شان بیرون می آید و در هوا معلق باقی می ماند می خواهم رویاهایشان را در قابی از کلمات قرار دهم روح‌شان را به تحریر درآورم می خواهم خنده شادمانه‌شان را در یک پیاله به چنگ آورم دستان سیاه را به آسمان سیاهتر رسانم و آنها را از ستاره پر سازم پس این نورها را خرد و درهم کنم تا آبگیری شود آیینه گون و تابان در سحرگاهان

سام : زیبایی دسته ای مقایسه.. نه جوانکی زیبایی با چهره ای شکفته و شاداب .. بلکه پدر و برزگری آفتاب سوخته.. نه سربازانی اصلاح کرده و آراسته در لباس های نظامی .. که با گامهای منظم با مارش شاد نظامی رژه میروند.. بلکه سرباز تکیده ای که از جنگ بر میگردد.. نه پرچمی زیبا با سفیدی محض و پولک دوزی های طلا و نقره .. بلکه کهنه پاره ای مندرس در ویرانه های جنگ که بر ... روی نیزه ها نصب شده -آنچه در بسیاری از .. میدانهای جنگ بر جا میماند.. نه دختری زیبا یا بانویی باوقار با سیمایی دلفریب .. بلکه همسر تعمیر کاری که سرگرم کار است یا مادر.. فرزندانی چند زنی میان سال یا سالخورده .. نه منظره ای اغراق آمیز از دید یک جهانگردُ.. دورنمایی دیدنی .. بلکه چشم اندازی بکر ُ ساحلی سرد و ملال آور یا.. سرزمینی خشک و بی بار با آسمان و خورشیدی .. عادی- یا ماه و ستارگانی در شب..

sam : اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

سلمان نظري : درس تو به من معاش زندگي بود درس من به تو خود زندگي ----- اميدوارم من در قلبت باشم گاه گداري در افکارت ولي نه مديونت .... فيلم Libertine سال 2004 با بازي جاني دپ

سام : زمستان را دوست دارم زمستان سپيد حکايت گنجشکي است که گرسنه بر شاخه درختي، روبروي پنجره تو نشسته و چشمانش لحظه اي را تمنا مي کنند که تو پنجره را بگشايي دانه اي برايش بپاشي و با لبخندي از روي رضايت پنجره را رو به سرماي بيرون، ببندي.. زمستان در خيال من همان حسرت گنجشک به پنجره توست حسرتي که در سکوت خيال من وتو به فريادي بدل گشته است... زمستان در خيال من همان حسرت گنجشک به پنجره توست همان سکـــــــــــــوت... همان فریـــــــــــــــــاد...

سام : دیوارها بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی، دیوارهایی به دورم ساخته اند، ضخیم و بلند. و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم. نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم: این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد - که من بیرون، چه اندازه کار داشتم. وقتی این دیوارها را می ساختند، چگونه ممکن بود متوجه نشوم! اما هیچوقت از آنانی که می ساختند، حتی صدایی نشنیدم. چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند. -------------------------------------------------------------------------------- پنجره ها در این اتاق های تاریک، که می گذرانم روزهای خفقان را، پس و پیش می روم تا پنجره ای بیابم – اگر پنجره ای گشوده شود، مایه تسلی خاطر است - اما پنجره ای یافت نمی شود، یا من نمی توانم بیابم. و شاید بهتر آنکه نمی یابمشان. شاید نور استبدادی جدید باشد. چه کسی می داند که چه چیزهای جدیدی را فاش می کند. -------------------------------------------------------------------------------- ساعت ابدی تخت، کنار پنجره بود آفتاب، غروب‌ها بر نیمه‌راه می تابید. یک عصر در ساعت شش از هم جدا شدیم فقط برای یک ساعت. افسوس آن ساعت ابدی شد!

مرتضی امینی شیرکوهی : دوستان عزیز دو خط ازاحساسات خودتون روبنویسید نه یه کتاب

ریئس یاکوزایای شمیرانو : شیرکو مثل افغانی میمونه که هیچ وقت از ایران بیرون نمیر ه

سعيده محمودي : هميشه تو اين قسمت سايت يا شعر نوشتم يا جمله از بزرگان علم و ادب اما اين بار نه شعر مينويسم نه جمله فقط ميخوام بگو شيركوه خيلي دلم برات تنگ شده اوناي كه شيركوه زنگي ميكنيد قدرش و بدونيد چون شيركوه واقعا بهشت ايران نزاريد بيشتر از اين بافت قديمي خودش رو از دست بده و اين همه غريبه به شيركوه رفت و آمد كنه لطفا.

سعيده محمودي : هر بامداد آهويي از خواب بر مي خيزد مي داند از تند ترين شير بايد تند تر بدود وگرنه كشته خواهد شد.هر بامداد شيري از خواب بر مي خيزد ميداند از تند ترين آهو بايد تند تر بدود وگرنه از گرسنگي مي ميرد فرقي ندارد آهو باشي يا شير آفتاب كه بر مي آيد آماده ي دويدن باش.

سعيده محمودي : بزرگترين لذت در زندگي انجام كاري است كه ديگران ميگويند نمي تواني.

سعيده محمودي : وقتي چشم اميدتان به خدا باشد.هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه راست نباشد و هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه پيش نيايد و هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه دير نپايد.

سعيده محمودي : خدايا!به من توفق تلاش در شكست.صبر در نوميدي.رفتن بي همراه.كار بي پاداش.فداكاري در سكوت.دين بي دنيا.عظمت بي نام.خدمت بي نان.ايمان بي ريا.خوبي بي نمود.عشق بي هوس.تنهايي در انبوه جمعيت.و دوست داشتن بدون آن كه دوس بدارند روزي كن!.آمين يا رب العالمين(دكتر علي شريعتي)

سعيده محمودي : خدايا!مگذار دعا كنم كه مرا از دشواري ها و خطر هاي زندگي مصون داري بلكه دعا مي كنم تا در رويا رويي با آنها بي باك و شجاع باشم. مگذار از تو بخواهم كه درد مرا تسكين دهي بلكه توان چيرگي بر آن را بر من ببخش.آمين

شیرزاد : در ضمن جای صحبت شیرکوهی خالی به که من بنویشتم

شیرزاد : سلام مهندس عزیز.دانم که خیلی دیر تره سر بزیم اما چند تا نکته به که تره خوام بگووم. تی سرعت لود شدن در مورد عکسان خیلی کمه بهتره که عکسان و به صورت چند تایی بنی تا هر که بخواست همون عکسه به صورت بزرگتر ببینه. سعی بکن تی مطالب و با تغییر فوت و رنگ اوشان وبرایش بکنی و همه نوشته هان به صورت سیاه مبو. سعی بکن ا زدوستانی که میلند عضو گیری بکنی تا مطالب و عکسهای جدیدی تره ادن. تالار کفتگوی تره یه خورده سعی بکن طراحی بکنی. تی سایت بسیار زیبا و ماندنی هسته و فکر کنم اگه اما ارزش تی کارو بدونیم و مطلب و عکس و نوشته اذیم به جاهای بهتری رسه.

شیرزاد : ..پنجره نجره اتاقم چه غریبانه نگاهم می کند تمام شب در خوابم بودی بوی نو پشت پنجره است برف تمام شهر را پر کرده می دانم از لبخند توست این هدیه سفید .. برف کودک دستهای گرد کوچکش را به شیشه پنجره کشید با اشتیاق داد زد مادر مادر! مادر نگاهش را به پنجره شکسته انداخت برف می آمد چراغ نفتی کهنه را رها کرد تا اندکی در شادی کودک سهیم شود ...نشانه مداد کوچکت را بردار قبل از اینکه تمام شود چیزی بنویس حرفی اگر نیست نقطه ای ! اثری بگذار گامهای لرزاتم برای ادامه به نشانه ای محتاج است

سعيده محمودي : زندگي رويش يك حادثه نيست*زندگي رهگذر تجربه هاست*تكه ابري است به پهناي غروب*آسماني است به زيبايي مه*زندگاني چون گل نسترن است*بايد از چشمه ي جان آبش داد*زندگي مال ماست*خوب و بد بودن آن*عملي از من و ماست* پس بيا تا بفشانيم همه بذر از خوبي و صفا*و بگوييم به دوست*معني عشق و حقيقت چه نكوست....................

سعيده محمودي : روز رويش چو بر انداخت نقاب از سر زلف/گويي از روز قيامت شب يلدا بر خاست بر آي اي صبح مشتاقان اگر هنگام روز امد/كه بگرفت اين شب يلدا ملال از پر و نيم/نظر به روي تو هر بامداد نوروزيست/شب فراق تو هر گه كه هست يلداييست.

حدیث : گاهی گمان نمیکنی و می شود / گاهی نمی شود که نمی شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست / گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست /گاهی تمام شهر گدای تو میشود . . .

سعيده محمودي : خوشبختي يعني هماهنگي آرزوها با حوادث روزگار.

سعيده محمودي : ان سوي همه ي دل تنگي ها خدايي هست كه جبرانش به داشتن همه ي نداشته هاست.

مهدي نظري : دو چيز را هيچ وقت فراموش نكنيد 1-خدا را 2-مرگ را و بر عكس دو چيز را هميشه فراموش كنيد 1-به كسي كه خوبي كردي 2- كسي كه به تو بدي كرده است . دنيا دو روز است يك روز با تو ويك روز هم عليه تو روزي كه با توست مغرور مباش وروزي كه عليه توست صبور باش هر دو پايان پذير است .به چشمانت بياموز كه هر كس ارزش ديدن ندارد

سعيده محمودي : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاك ايران را تشكيل دهد.(كوروش كبير)

سعيده محمودي : خدا يا!مگذار دعا كنم كه مرا از دشواريها و خطرهاي زندگي مصون داري.بلكه دعا مي كنم تا در رويارويي با انها بي باك وشجاع باشم.مگذار از تو بخواهم كه درد مرا تسكين هي بلكه توان چيرگي بر آن را بر من ببخش

سعيده محمودي : خوش بين باش اما خوش بين دير باور.(ساموئل اسمايلز)

سعيده محمودي : من واقعا فرمول دقيقي براي موفقيت نمي شناسم ولي فرمول شكست را به خوبي مي دانم سعي كنيد همه را راضي نگه داريد.(بيل كازبي)

سعيده محمودي : اگر مردم را به حال خود گذاشتي تو را به حال خودت خواهند گذاشت.(توماس مان)

فرداد حسنی : ازنگاه من بهترین، کسی است که بین خرد و احساس ،خرد را انتخاب کند.ناپلئون آنقدر بزرگ نشو که ادب یادت برود.فرداد حسنی

: ودنم را از نفس گرم تو احساس کردم دستم را بگیر مگذار باد پاییزی بسویم وزیدن آغاز کند بگذار با ترنم نگاه تو سبز باقی بمانم سبز سبز وجودم را پاره ای از وجود تو احساس کردم مرا بپذیر مگذار بین ما جز به اندازه نفسی فاصله بیفتد بگذار با صلابت ایمان تو استوار باقی بمانم استوار استوار

سعيده محمودي : به چشمي اعتماد كن كه به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد به دلي دل بسپار كه جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير كه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد.

سعيده محمودي : درد من حصار بركه نيست.درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده.

سعيده محمودي : گنجشك به خدا گفت:لانه ي كوچكي داشتم سر پناه بي كسيم آرامگاه خستگيم باد تو آن را از من گرفت كجاي دنياي تو را گرفته بود؟خدا گفت:ماري در مسير خانه ات بود تو خواب بودي باد را گفتم خانه ات را ويران كند و تو پر گشودي.چه بسيار بلاها كه از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم بر خواستي.

سام : فکر کنم تفاوت کپی و پیست کردن باید مشخص شه بدرود

سام : منظورم تو قسمت نظراتش نبود توی موضوع دلنوشته ها بود با تشکر

سام : سلام این چیزایی که براتون نوشتم هدف منه وطن فقط شیرکوه نیست وطن جایی که بهش تعلق داریم سرزمین ماست به امید حق با تشکر از زحمات بیدریغ شما و به قولی تقدیم به وطنم و من میدانم که او بچه های کوهستان را به سادگیشون خواهد بخشید

سام : من میدانم درباره وطن صحبت کردن سخت است ولی سعی کنیم واقع بین باشیم اینجا هم مال ما نیست ما بدینجا هم تعلق نداریم ما هم مسافر این سرزمینیم پس بگذار چیزی برای آیندگانمان باقی بگذاریم. درباره وطن صحبت کردن یکی از موارد دشوار است. حق است که در این مورد نگرانی وجود داشته باشد و کسانی که نگران هستند اگر عاقلانه نگاه کنیم حق است که نگران باشند. چون یک سوی عشق به یک نوع ناسیونالیسم که ناسیونالیسم هم نیست، بلکه یک نوع تظاهر به دوست داشتن وطن است که به اعتقاد من معیوب و خطرناک است. به هر حال جایی هست که تو آنجا به دنیا می‌آیی. جایی که از نظر تاریخی تو به آن وابستگی داری. جایی هست که تو آنجا رشد کردی، شناختی، رنگ دیدی، عطر دیدی، آسمان دیدی و درخت دیدی. به نظر من تو اگر احساس پرورده‌ای داشته باشی به اندازه پرورش یافتگی احساست آنجا را دوست خواهی داشت. مردم وطنهایشان را به دلایلشان دوست می‌دارند یک وقتی هست که شما شهر‌گرا هستید، یک وقتی هست که شما بوم‌گرا هستید، یک وقتی هست که شما وطن‌گرا هستید و سراسر وطن را دوست دارید. شما اگر نگاه کنید به این وطن، به این چیزی که ما به آن می‌گوییم شیرکوه، یک گوشه این وطن را در خودش دارد، شما می‌بینید قشنگ‌ترین جنگل‌های دنیا را دارید من تا آنجا که دنیا را دیدم جنگل‌هایی به این زیبایی ندیدم .شما می بینید اینجا تپه های قشنگ دارید، قله‌های قشنگ دارید، شما می‌بینید اینجا یک خلوص دارید، یک زیبایی فرهنگی دارید و یک زیبایی طبیعی. اگر تو این‌ها را بشناسی چه جوری می‌توانی عاشقشان نشوی. اگر تو روی خاک کوه بخوابی رو به آسمان و به آسمان پر از ستاره نگاه کنی دست رادراز می‌کنی تا دستت را از پشت ستاره‌ها رد کنی من بارها این کار را کردم خیال میکردم دیوانه دیوانه شده‌ام. یک شب تا صبح دو ساعت سه ساعت دستم را می‌بردم بالا می‌رساندم پشت ستاره‌ها. دوستم می‌گفت چه کار می‌کنی؟ من می‌گفتم این ستاره‌ها آویزانند و من می‌توانم دستم را از پشتشان رد کنم. خب مزاح بود، اما زیبا بود. شما کوه را ببینید، شما جنگل‌ها را ببینید، درفک را با آن عظمتش ببینید، خار و خارگل را به آن حد جادویی ببینید و به این فرهنگی که در این خاک پرورده شده بیندیشید و به مبارزانی که در این خاک زندگی کرده‌اند بیندیشید و بعد بگویید من اینجا را همان قدر دوست دارم که عشقم را در جای دیگر،واین یک عیبی در توست می‌توانیم بگوییم همه انسان‌ها را آرزومندم که سعادتمند باشند. این درست است، این یک نوع اومانیسم قابل ستایش است، اما نمی‌توانیم بگوییم که همان‌قدر همسایه مهربانت را دوست داری که یک آفریقایی خوب را در آفریقا. اگر یک جهان وطنی هم باشی یک ریاکار بیشتر نیستی. شما نگاه کنید فلسفه بنیادی اسلام چقدر به انسان در مفهوم کلی‌اش می‌اندیشد با وجود این شما می‌دانید که می‌گویم خاکت را دوست داشته باش، میهنت را دوست باش و به حب وطن ایمان داشته باش. آنکه از من پرسیدی جوابش این است: روزگار مرا آواره کرد در این خاک. از کودکی مجاز شدم که بگردم شاید اگر بزرگتری هم داشتم مثل آن پدر که ایرانگرد و ایران‌شناس بود، اگر بالای سرم می‌ماند باز هم این اتفاق می‌افتاد. من دور ایران گشتن را آغاز کردم و آوارگی جزو روحم شد. و وقتی روح آواره‌ای پیدا کردم شروع به گشتن کردم.. من همه ی این کارها را کردم. آرام آرام در ایران غوطه خوردم، در ایران گشتم، ایران را بوییدم، در جای جای ایران خوابیدم، چادرم را پهن کردم، کیسه خوابم را پهن کردم، از چیزی اشباع شدم که خوب بود، زیبا بود، از مردمی اشباع شدم که ایمان دارم جزو بهترین مردم جهان هستند؛ صفایشان، مهمان نوازی‌شان، تیزهوشی‌شان و دردمندی‌شان. آدم این سفر را برود و دست خالی برگردد خیلی شگفت انگیز است. خیلی باید ناآدم باشد که چنین سفری را برود و دست خالی برگردد. آن روزنامه زندگی من را نگاه کنید، برای دوست داشتن وطن باید وطن را شناخت. من وطن را شناختم و عاشقش شدم. دوست داشتن وطن از دوست داشتن مردم وطن جدا نیست. خاک پرستی نیست، اگر خاکی را می‌بوسم و می‌بویم به خاطر این است که قدمگاه است. قدمگاه انسان‌های متعالی است. عاشق وطنم هستم. مثل کودکان دبستانی که سرود «ای ایران ای مرز پرگهر» را می‌خوانند من همان‌جور کودکانه می‌خوانم. چون وقتی از آن چشمه می‌جوشد و بالا می‌آید ناگزیر باید زیبا باشد. اگر نباشد خیانت است. تو یک چیزی را عاشقش باشی، این قدر دل سپرده‌اش باشی و بعد بخواهی در ستایشش سخن بگویی و بد بگویی، دیگر واقعا غم انگیز است. امیدوارم تا وقتی زنده‌ام جنبش بزرگ دوست داشتن مردم و خاک این مردم را در بین جوان‌ها ببینم دوستت دارم خاک

سعيده محمودي : بدي را با عدالت پاسخ دهيد مهرباني را با مهرباني(كنفوسيوس)

سعيده محمودي : اين كه چقدر زمان داريمهم نيست چگونه مي گذراني مهم است.(لينكلن)

سعيده محمودي : اگر در اولين قدم موفقيت نصيب ما ميشد سعي و عمل ديگر معني نداشت

سعيده محمودي : ههر اقدامي اگر بزرگ باشد ابتدا محال به نظر مي رسد(كارالايل)

سعيده محمودي : ارباب صداي قدمت مي اي/د هنگامه ي اوج ماتمت مي ايد/ما در تب و تاب غم تو ميسوزيم/چهار روز دگر محرمت مي ايد/التماس دعا

سعيده محمودي : آدمي ساخته افكار خويش است فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.(موريس مترلينگ.)

سعيده محمودي : آدمي ساخته افكار خويش است فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.(موريس مترلينگ.)

سعيده محمودي : شايد آن روز كه سهراب نوشت:تا شقايق هست زندگي بايد كرد""خبر از دل پر درد گل ياس نداشت""بايد اينگونه نوشت:هر گلي كه هستي چه شقايق و چه ياس""زندگي بايد كرد زندگي اجبار است""زندگي در گرو خاطره هاست""خاطره در گرو فاصله هاست""و فاصله تلخ ترين خاطره هاست.

سعيده محمودي : كار عشقي قابل رويت است

مسلم سفيدي : سلام سعيده عزيز لطفا موارد شما در مورد مسايل اجتماعي رو برام ايميل کن حتما تو سايت ميزارم مسلم تو مديريت سايت هستش

سعيده محمودي : كسي كه شهامت قبول خطر را نداشته باشد در زندگي به مقصود نخواهد رسيد.(محمد علي كلي)

سعيده محمودي : در عالم دو چيز از همه زيبا تر است:اسماني پر ستاره و وجداني اسوده.(كانت)

سعيده محمودي : بگذار عظمت عشق را درك نكني زيرا آنقدر عظيم است كه تو را نابود نخواهد كرد.

سعيده محمود ي : خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند

سعيده محمودي : زسنت انسان در سه چيز است:علم.محبت.آزادي.(افلاطون)

سعيده محمودي : در گذرگاه زمان.خيمه شب بازي دهر. با همه تلخي و شيريني خود ميگزرد عشق ها مي ميرند رنگها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جا مي مانند

سعيده محمودي : در گذرگاه زمان.خيمه شب بازي دهر. با همه تلخي و شيريني خود ميگزرد عشق ها مي ميرند رنگها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست كه چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جا مي مانند

سعيده محمودي : بياييد سالهاي زنده بودن را در بيداري بگزرانيم.چون سالهاي زيادي را به اجبار بايد خفت!(دكتر شريعتي)

سعيده محمنودي : ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدايم فكر كنم.تا اينكه در مسجد بنشينم و به كفشهايم فكر كنم.(دكتر شريعتي)

سعيده محمودي : در آبي ترين نقطه ي چشمانت عشقيست كه صداقت از آن جاريست آنجا خدا را عاشقانه مي توان ديد.

سعيده محمودي : در خوشبختي دوستانمان ما رو مي شناسند ولي در بد بختي ما دوستانمان رو مي شناسيم.(جان چرلتون كالينز)

سعيده محمودي : شايد زندگي آن جشني نباشد كه ارزويش را داشتي.اما حالا كه به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص.

سعيده محمودي : زندگي دشمن شما نيست.اما طرز فكرتان ميتواند دشمن شما باشد.(ريچارد كارسون)

سعيده محمودي : آدمي ساخته افكار خويش است.فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.(موريس مترلينگ)

حسين : زندگي در خواستي خدا خر را آفريد و به او گفت: تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد و تو يک خر خواهي بود. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد... خدا سگ را آفريد و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد. تو يک سگ خواهي بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد... خدا ميمون را آفريد و به او گفت: و تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.و يک ميمون خواهي بود. ميمون به خداوند پاسخ داد: بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد. و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت: تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام سطح کره زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد. انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است. آن سي سالي که خر نخواست ، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده. و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد... و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند…!!! و پس از آن،ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند ، و مثل خر بار مي برد…!!! و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد...!!! و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند...!!!اين است زندگي درخواستي

فرداد حسنی : چند بیت از یکی از اشعار تقدیم دوستان بودنم را از نفس گرم تو احساس کردم دستم را بگیر مگذار باد پاییزی بسویم وزیدن آغاز کند بگذار با ترنم نگاه تو سبز باقی بمانم سبز سبز وجودم را پاره ای از وجود تو احساس کردم مرا بپذیر مگذار بین ما جز به اندازه نفسی فاصله بیفتد بگذار با صلابت ایمان تو استوار باقی بمانم استوار استوار

سعيده محمودي : شجاعت هميشه فرياد زدن نيست گاهي صداي ارامي است كه در انتهاي روز ميگويد:فردا دوباره تلاش خواهم كرد

سعيده محمودي : حتي در انتهاي بن بست هم راه اسمان باز است پرواز را بياموز

سعيده محمود ي : اگر در صحنه ي زندگي به ناگاه يكي از سيم هاي سازت پاره شد اهنگ زندگي رو چنان ادامه بده كه هيچ كس نداند بر تو چه گذشته است.

سام : اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم چرا که زندگانی را دو چهره است، کلام، بالی ست از سکوت، و آتش را نيمه ای ست از سرما. دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم، تا بی کرانگی را از سر گيرم، و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم: چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم. دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم، در دست های من باشد. برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست، چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم

سعيده محمودي : زندگي حكايت مرد يخ فروشي است كه ابه او گفتند فروختي؟گفت:نخريدند تمام شد

سعيده محمودي : بركت خداوند مثل باران است اگر ميبيني خيس نميسشوي جايت را عوض كن

sam : سلام امیوارم روز خوبی را در پیش داشته باشین دفعه قبل من یه متن دادم که شما زحمت کشیدین و اونو تو قسمت دلنوشته ها گذاشتین میخواستم خواهش کنم که حداقل یه ویرایشی ا زلحاظ فونت و اندازه و رنگ قلم انجام میدادین درسته خود متن باید دلنشین باشد ولی اینجوری حداقل سایتتون زیباتر میشه این مطلب جدیدو رو من به خاطر مادرم و همه مادران روستامون فرستادم موفق باشی

ش ق : مردم اغلب بی انصاف وبی منطق وخود محورند ولی انان را ببخش..اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش...اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار ...نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکو کار باش ...بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد ودر نهایت می بینی هر انچه هست همواره میان تو وخداوند است نه میان تو و مردم

سعید : اقای سفیدی مقالتون واقعا عالی میتونه دیدگاه خیلیارو در مورد تله کابین تغیر بده واقعا جای تشکر داره ممنون

سعیده : اقای سفیدی مقالتون عالی بود فکر میکنم دیدگاه خیلیارو در مورد تله کابین تغیر بده واقعا جای تشکر داره

SAM : پاییز بوی باران... بوی نم... بوی خاک باران خورده آدم را مست میکنه دیدن آسمان ابری و برگهای طلائی و نارنجی و سبز لابه لای درختان یه حس نوستالژی به همراه دارد یه حسی فراتر از نوستالژی ... یه حس عجیب یه حس مبهم که سرشار از بغض و حسرت و عشق می باشد گاهی نوستالژی بودن شیرنه... دلچسب .... این روزها از همان روزهاست که رنگ غم به من احساس قشنگی را القا می کند یه حس عجیب که احساس درونی ام را قلقلک می دهد و یه چیزی مثل شیطان که زیر پوست آدم می رود .... هر چه هست قشنگ است و دوست اش دارم...دوست دارم این حس را با کسی شریک بشم.... مدتهاست که نمی تونم بنویسم پرم از حرف از یه احساس عجیب!! اما هیچ واژه ای بیانگرش نیست که نیست چقدر این کلمات بیچاره هماننده پرنده های کوچک به دور سرم می چرخ اند اما هر چه تلاش میکنند کنار هم قرار بگیرند بلکه معنایی پیدا کنند نمی شود ... هیچ کدام نمی توانند جایگاهشان را پیدا کنند... بیچاره کلمه ها.... چقدر دلم برایشان می سوزد هر چه سعی می کنند که بیان کنند آنچه درون من است اما نمی توانند و در آخر سر پریشان و افسرده می نشینند گوشه ای و دست زیر چانه می زنند همچنان در بهت گم شدن شان مرا نظاره می کنند .... هر چه به شان می گویم بیخیال شوید ..... نمی شوند و به یکباره بغض می کنند و قطره قطره از چشمانم سرازیر می شوند و می گویند شاید اینگونه حداقل کمی فقط کمی از آنچه که می خواهیم بیانت کنیم در سکوت ات فریاد شود.... شاید!!!!

ش ق : دخترکی موقع خواب سخت پا پیچ پدر بود واز او می پرسید:زندگی چیست؟ پدر گفت:زندگی یعنی عشق دخترک با دل پرشوری گفت:عشق را معنی کن. پدر جواب داد:بوسه گرم تو بر گونه من دخترک خنده بر اورد و از شوق گونه های پدرش را بوسید و گفت:پدر عشق اگر این است همه بوسه هایم تقدیم تو باد

ش ق : من سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بی پایانش.فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار .پاییز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج عدم اعتنایش به بهار .افتاب را دوست دارم بخاطر وسعت روحش که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور می گیرد .زندگی ایده ال من است و من ان را تقدیس می کنم بخاطر این که روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد

شاعر ديروز : دوست خوبم جناب اقاي حسني توي شعرت ظرافتهاي احساسي لطيف به وضوح ديده مي شود ولي متاسفانه از نظر فني و عروض ضعف هاي ديده ميشود كه انشائ ا... شاهد اشعار قشنگتري از شما باشيم در پايان ارزوي موفقيت شما را از خداوند بزرگ خواهانم

حامد سفیدی : از تمام دوستانی که زحمت کشیده و مقاله ما ن را خوانده و اظهار نظر کردن ممنونم.و از این که باب گفتگو در تالار سایت شیرکوه فراهم است از مدیریت محترم سایت متشکرم. اما در توضیح دوستان که البته بنده خیلی دوست داشتم اسمشان قید شود عرض نمایم ضمن اینکه بنده تا حدودی با مواضعشان موافقم ولی نسبت به برخی از نظرات نقدی وارد است.اولا منظور از توسعه توریسم توسعه پایدار است در این نوع از توسعه ضمن بهره برداری از پتانسیل توریستی مناطق به حفظ محیط زیست توجه می شود.که قطعا محیط زیست بر عملکرد مجریان نظارت خواهد داشت.و افراد بومی خوشبختانه در روستاها به حدی از بلوغ فکری رسیده اند که در صورت نادیده گرفته شدن موازین قانونی به عملکرد خاطیان توجه نمایند.(به عنوان نمونه پروزه آب) . در ثانی امروزه در دل شهرهای بزرگ اروپایی پارکهای ملی حفظ حیوانات و حتی حفظ و تکثیر گونه های کمیاب شکل گرفته شده. حال بحث این نیست که پارک مصنوعی شکل بگیرد بلکه با انجام یکسری اقدامات هم فرزندانمان با این گونه ها آشنا و هم به حفظشان کمک می شود . حال از شما دوستان سوال می شود آیا فکر می کنید هم اکنون که هنوز پروژه اجرا نشده شکار و از بین بردن حیوانات صورت نمی گیرد.بنده و بعضی از دوستان با تلاش زیاد جلوی شکار کبک که تقریبا منقرض شده بود را گرفتیم و تعدادش رو به فزونی است.پس می شود هم تله کابین داشت هم محیط زیست به شرطی که فکرمان اصلاح شود.

یک شیر کوهی دوست حامد : گیله مرد عزیز عاشق و دوستدار طبیعت که بسیار با احساس و غیرت خاصی که نشان از طبیعت دوستی شما دارد نظر خود را نوشتید بسیار متشکریم و به استحضار جنابعالی و همه مخاطبین عزیز می رسانیم که باید تمام جوانب را بررسی نمود و با استنادات متقن نسبت به موضوع آگاهی پیدا کرد بله ما قبول داریم که نسل بعدی ما باید نقاشی پلنگ و شیر و خرس و روباه و گرگ و انواع پرندگان زیبا را که همه از اجزای بسیار حیاتی اکوسیستم و طبیعت هستند را ببیند ولی من و شما که یک نسل عقب تر هستیم این موجودات با ارزش طبیعت بکر را دیده ایم و این گونه موارد بسیار زیاد خواهد بود. باید بپذیریم که با ایجاد تله کابین و ایجاد راه و ورود دود و آهن و برق و غیره دیگر اثری از این اجزء با ارزش طبیعی نخواهد بود اما از طرفی هم نمی توانم از توسعه و استفاده از امکانات روز بهره نبریم . دنیا به سمتی در حرکت است که از منابع انرژی طبیعی مثل معادن کمتر استفاده نماید و این ذخایر انرژی را برای کسب درامد کمتر خرج کند و برای نسل بعدی باقی بگذارد و از انر ژی های نو و منابع درآمدی جایگزین استفاده نمایدسیاست مداران کلان اقتصادی کشور عزیزمان نیز با مطالعات علمی و استفاده از تجارب کشور های پیشرفته و مشاوره با متخصصین علوم زیستی و طبیعی به این جمع بندی رسیده اند که در کشور باید از سرمایه بلقوه گردشگری بهره ببرند( تائید مقاله دوست نمازنین من آقا علی یا حامد سفیدی ) به همین منظور نقاطی از کشور را شناسایی نموده اند و بعنوان مناطق نمونه گردشگری بر گزیده اند تا بتوانند در دهه های گذشته درآمد گردشگری را جایگزین استخراج منابع دیگر نمایند تا چرخ اقتصاد بچرخد باید قانع شویم که در پشت پرده پرژه های کلان این چنینی قطعا مطالعات زیست محیطی و سایر مطالعات مر بوطه انجام شده و اگر در مراحل مختلف مطالعه و اجرا پرژه های این چنینی سوء استفاده های جزئی هم به منظور کسب درآمد برای گروه خاصی می شود باید کمک کنیم که سوء استفاده نشود و همه را در اجرا و درآمد شریک کنیم . به امید روزی که بتوانیم ازمنابع درآمدی روز دنیا استفاده کنیم و کمتر از منابع زیر زمینی استخراج کنیم زیرا همه می دانند که منابع زیر زمینی در حال تمام شدن است و برای نسل بعدی چیزی باقی نخواهد ماند .

گیله مرد می‌گوید : : با درود قطعا پاسداشت و رعایت حرمت طبیعت مهم‌تر از رضایت یک گروه و اجرای یک طرح است. محیط زیست در زمان حال و آتی نه تنها به عموم مردم بلکه حتی به سایر موجودات و مخلوقات خدا نیزتعلق دارد. من مخالف مساله گردشگری نیستیم ولی در سال های اخیر ، بی آنکه هیچ یک از عوامل تخریبی که از گذشته وجود داشته و به محیط کوهستان آسیب می رسونده ،از میان رفته باشه یا اثر آن ها کاهش یافته باشه ،عامل جدید ویران کننده ای به اسم تله کابین طبیعت کوهستانی کشور و بخصوص کوه های سرسبز استان های شمالی رو با تهدید جدی مواجه کرده . در چند سال گذشته ساخت تله کابین لاهیجان و رامسر را با توجیهاتی مانند اشتغال زایی و ایجاد جاذبه برای جلب مسافر، ،شاهد بود ه ایم که چشم اندازهای باشکوه کوهستانی مشرف به شهر و دریا رو ، که از برجسته ترین جاذبه های گردشگری این شهرها بوده رو،شیارخورده و زشت کرده است. لزوما هر مکانی استعدادها و ظرفیت‌های طبیعی خودش رو داره که متناسب با اون ظرفیت ها باید از اون بهره‌برداری بشه و حرکت کردن خارج از این قانون‌ها و حرمت‌ها کار ناشایستی است و به ضرر مردم خواهد بود . اگر به همین سادگی یکی از بهترین و نایاب‌ترین آثار طبیعی (درفک) که قداست دیرینه ای در نزد کوهنوردان و طبیعت دوستان داشته ، با خروارها آهن و فولاد و بتن روشنایی مصنوعی آمیخته شود،قطعا طبیعت مفهوم اصلی خود را از دست می دهد . پیشنهاد من اینه که با دعوت از گروههای کوهنوردی و طبیعت دوستان و با همکاری محیط زیست روزی رو مشخص کنید تا جلوی سازمان میراث فرهنگی، گردشگری استان جمع شده و به این موضوع اعتراض کنیم در صورت بی تفاوتی نسبت به این موضوع در آینده نزدیک قطعا شاهد نصب ابن غولهای آهنی در قلعه رودخان و سایر نقاط دیدنی استان خواهیم بود. کامروا باشید

یه دوست قدیمی : جناب اقای حامد عزیز منتظر مقالات جدید وعلمی شما هستیم واز کلیه دوستان عزیز تحصیکرده شیرکوهی که کم نیستند انتظار داریم که حداقل قدمی برای توسعه فرهنگی شیرکوه بردارند وان اینکه قلم بدست گیرند و برای شیرکوه عزیز مان بنویسند

sa : aqaie sefidi maqalatun ali bood vaqean did mardom nesbat be telekabin fekr mikonam taqir chshm giri kone vaqean jaie tashakor dare mamnoon

ماشلزا : اين خيلي خوب هست كه شيركوه در اينده نزديك با داشتن نعمت تله كابين نگين درخشان استان گيلان خواهد شد انگاه در همه جاي جهان زيباترين مناظر ديدني را با طولاني ترين تله كابين خاور ميانه (شيركوه )مثال خواهند زد يا شايد حداقل استان گيلان را با تله كابين شيركوه بشناسند يعني در آينده نزديك بقيه نقاط گيلان تحت شعاع اين صنعت قرار خواهد گرفت پس بياييد خوشبين باشيم و آب در اسيابش نريزيم بلكه ايده داشتن يك منو ريل را در سر بپرورانيم و اين ايده را تقويت كنيم و به اين باور برسيم كه ما ميتوانيم بهترين باشيم و خواهيم شد دوستان عزيزم اين سايت با نقطه نظرات شما عزيزان نقطه عطفي خواهد شد براي دستيابي به هر انچه كه در روياهايمان داريم(البته اگر بخواهيم) در پايان ضمن ارزوي بهترينها براي همه همولاتي هاي خودم به مدير محترم سايت پيشنهاد ميشود در مورد منوريل نيز مطلب بنويسند و اين مهم را در بوته بحث بگذارندچون مطمئنا" صنعت تكميلي خوبي براي جذب توريست در كنار تله كابين و طبيعت بكر شهرمان خواهد شد شايد كه مسئولين نيز با ما همسو گردند و الماسي ديگر در نگين انگشتر شيركوه بنشانيم. انشاءا..

re : هم ولایتی پایگاه خبری شیرکوه اغاز به کار کرد www.shirkooh-news.blogfa.com

ثی : هم ولایتی و هم وطن پایگاه تحلیلی و خبری شیرکوه از بامداد گذشته اغاز به کار کرد www.shirkooh.blogfa.com

شهبازپور : به شما جوانان شیرکوه افتخار میکنم.

حامد : آقا حسین لطف دارید.ولی یه علی سفیدی (شکیب) رو یادت رفت یاداشت کنی.

مسلم سفيدي : حسين عزيز مطالب توسط علي سفيدي معروف به حامد نوشته شده البته کاملا مشخص بود!

حسين : علي سفيدي(پورعلي)علي سفيدي(سرهنگ علي سفيدي)علي سفيدي(حامد) خلاصه متوجه نشديم كدوم علي سفيدي اين مقاله زيبا رونوشته ولي ممنون جالب بود

sina poormirzaei : az negahe demokrasi aksare javameye donya esalat ra dar kenareh pishraf mikhahand

سیفی : از مدیریت سایت جهت انعکاس مطالب علمی در سایت سپاسگذاریم.دست مریزاد

عیسی شفیعی : مقاله بسیار زیبایی بود ای کاش بیشتر توضیح می دادید اگر امکان دارد نتایج تحقیق خودتان در مورد توریسم را در سایت بگذارید برای دانشجویان رشته توریسم خوب است .

قدیمی : سعی کنید از این مطالب علمی که باعث رشد علمی و فکری می شود بیشتر بگذارید.ممنونیم

 
 
         
         
    نام شما:    
    نظر شما:    
         
 
     
     
  All right reserved by Shirkoohh.com - Design By : MegaByte.Ir